وظیفۀ حکومت اسلامی در اعطای حریّت وعزّت به ملت
8نکته اول: ایجاد شدن عُجب
مسئلۀ اول: این که این کاری که شما میکنید باعث میشود که من نسبت به خودم عُجب پیدا کنم. [البته] این خیلی پایین است، ما این پایین پایین را میگیریم بعد آن وقت دومی آن [را مطرح میکنیم]. من نسبت به خودم عُجب پیدا کنم، نفسم خودش را بزرگ ببیند و از آن حالت استوا دربیاید و به مقام اعتلا برسد و این [حال] پدر من را درمیآورد. من که تا الآن بین خودم و بین بقیّه فرق نمیدیدم، الآن برای خودم حساب دیگری باز میکنم. اگر فردا رفتم در یک جا و دیدم چهارنفر به استقبال من آمدند، یک چیزیم میشود، [دیگر کار] خراب شد! فاتحه، تمام شد، کار [این نفس] ساخته شد! چهار نفر آمدند، [نفس میگوید:] آقا، پس چرا این جمعیت نیامدند؟! پس حتماً یک چیزی شده است، بروم دنبالش را بگیرم! نه آقا [چیزی نشده است] دلش درد گرفته حال نداشته، نمیدانم حوصله نداشته که حالا بلند شویم برویم، این که مسلهای نیست که حالا [پیگیری کنیم]. امیرالمؤمنین میگوید این قضیّه باعث میشود که من از این حالت استوا در بیایم. حالتی که تا بحال کأحد الناس بودم، کنتُ کأحدهم، کنتُ کأحدکم؛ چون خلیفه کسی دیگر بود ما هیچکاره بودیم، در خانه بودیم و با همان اصحابی که دور و بر ما بودند حال میکردیم این کار ما بود دیگر. نه امام جماعت بودیم و نه امام جمعه، نه چیزی به ما میدادند. فقط موقعهایی که گیر میکردند و از اینطرف و آنطرف میآمدند و هیچ جوابی که نمیتوانستند بدهند، آنموقع یاد علی میافتادند: بیا به داد اسلام برس! خیلی خب ما میرفتیم به داد اسلام هم میرسیدیم. ولی من از آن حال استوا در میآیم با این حالی که شما دارید و کاری که میکنید.
این مطالبی را که حضرت میفرماید، تصور نکنید که فقط میخواهد به ما یاد بدهد. بله این هست، که حضرت میخواهد به ما یاد بدهد که شما هم باید مثل من باشید. و من که امام معصوم هستم اینچنین میگویم، وای وای به حال شما که اینچنین نباشید! این قضیّه را حضرت به ما میخواهد القا کند، [اما مطلب دیگری هم اینجا وجود دارد.]

