در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

شرح و تفسير فقره ( فمعکم معکم لا مع غيرکم) از زيارت جامعه کبيره (مشهد مقدس)

14225
نسخه عربی

شرح و تفسير فقره ( فمعکم معکم لا مع غيرکم) از زيارت جامعه کبيره (مشهد مقدس)

9
  •  راست هستم، پسر پیغمبر هستم؛ ببینید حرف‌هایی كه زدم تا به حال درست بوده، از غیب هم برایتان گفتم، یك چشمه‌ها هم نشان دادم، در این مسیر خیلی چیزها به شما نشان دادم، چشمه‌ها نشان دادم. می‌دانید حرف من شوخی نیست، این جمعیت را نگاه كنید سی هزار نفر در مقابلتان، خودتان هم نگاه كنید، جدم گفته، خواب دیدم، مكاشفه اسمش را می‌گذارید، علم غیب هر چی می‌خواهید اسمش را بگذارید فردا كسی در اینجا بماند این كشته می‌شود! تا این حرف را حضرت زد یك‌دفعه رنگ‌ها شروع كرد پریدن چراغ هنوز روشن بود! عجب ما را باش! ما به چه هوایی آمدیم اینجا، به چه چیز آمدیم كمك كنیم، برویم بگیریم، كوفه را بگیریم، از آن‌طرف برویم شام را بگیریم! حالا حضرت آب پاكی را ریخته.

  •  آن واقعیت كه ناموس خود آنهاست و باور خود آنهاست و یقین خود آنهاست، آنجا آن واقعیت آمد جلو، اعتباریات همه رفت كنار، آن واقعیت چی بود؟ خودشان بودند، خودم، نه او، نه امام‌حسین، نه مكتب امام حسین، نه راه امام حسین، بله! حضرت گفت: تا به حال من را شما اعتباری می‌دانستید، ما این اعتباری را بخشیدیم به خودتان، خودت در وجود خودت چی را قبول داری؟ خُب طرف می‌گوید: خودم را قبول دارم، دیگر نمی‌خواهم كشته شوم، خودم را قبول دارم! اگر خودش را قبول نداشت می‌گفت: شما را قبول داریم، كشته شویم بشویم، هزار دفعه. مگر زهیر نگفت: هزار دفعه كشته شویم بشویم، آن می‌گفت: نمی‌دانم ما را بسوزانند، بسوزانند! خودی نیست، دیگر خودی وجود ندارد، واقعیت آن است، خُب واقعیت هم هست، خُب انسان باید به واقعیت دیگر اعتقاد داشته باشد.

  •  واقعیت خودش را امام آمد نشان داد، پرده را زد كنار، كه هر كسی روی همان مرتبه‌ای كه هست دید. این‌كه می‌گویند افراد در آن شب منازل خودشان را دیدند این است، آمدند آن حقیقت خودشان را كه در آن حقیقت ثابت هستند، از اصحاب، از افراد، چون خود اصحاب هم مختلف بودند. خود اصحاب هم مختلف بودند، حبیب یك حسابی داشت، حضرت ابوالفضل یك حسابی داشت، حضرت علی اكبر یك حسابی داشت، عابس یك حسابی داشت، حر یك حسابی داشت. خُب حر آخر آمده بود، برای اینكه صحنه را [عوض‌] كند، البتّه نیامده بود برای اینكه كشت و كشتار راه بیندازد، آمده بود جلوگیری كند و مانع [امام بشود]. ولی دلش پاك بود، دلش صاف بود، حضرت در روز عاشورا آمد دلش را نشانش داد: تو كجایی، تو دلت این است، چرا آن طرفی؟ تو كه دلت این است چرا آنجا ایستادی؟ تو كه این حریت را داشتی، اسمت را حر گذاشت: انت حر كما سمَّتك امُّك. این‌كه مادرت تو را حر نام گذاشته، تو باید الآن بروی در لشگر عمر سعد بایستی، آن‌وقت به تو حر می‌گویند؟ به تو حر می‌گویند؟ اینها را همه را امام‌حسین در دلش شروع كرد به قلقلك دادن. این كه ایستاد هی فكر