
سه اصل اساسی در مکتب عرفانی علامه طهرانی
و تبیین انحرافات بعد از علامه
سه اصل اساسی در مکتب عرفانی علامه طهرانی
5بله، مال مردم را خوردن، تعدّی به ناموسها کردن، آبروی مومن را بردن و قتل نفس کردن و مردم را در فشار قرار دادن، اینها چیزهایی است که به این زودی هم خدا نمیگذرد. اینها جای خود دارد. ولی همین گناهان عادی و معمولی ـ فرض کنید ـ که طرف نمازش قضا میشود، میگوید: خدایا غلط کردم! خدا میگوید: غلط کردی! حالا دیگر فردا این غلط را نکن، یک خُرده زودتر بخواب، شب یک خُرده کمتر غذا بخور، اینقدر پای تلویزیون و این فیلمهای عوضی و این فوتبالی که اصل این ورزشها برای اغفال ما درست شده است و این چیزهایی که وقت ما را بگیرد [ننشین.] شما فکر کنید دو یا سه ساعت مینشیند چشمش دنبال توپ است که توپ کجا میرود، اینطرف میرود یا آنطرف میرود، این مسخره نیست واقعاً؟!
سلب توفیق سحر
ببینید چقدر سر ما کلاه گذاشتند، این دستها و این اجانب چطور آمدند شبها را از جوانهای ما گرفتند! سحرها را از جوانهای ما گرفتند! بنده سه ساله بودم یا حتّی کمتر، چون بنده قضایایی و حوادث و مجالسی که در یک سال و هشت ماهگی من هست به یاد دارم. یعنی وقتی یادم میآمد از مادر میپرسیدم: راستی این قضیّه را... [ایشان میگفتند] تو از کجا میدانی؟ گفتم من قشنگ یادم است فرض کنید که مجلس عروسی ـ مجلس عروسی خب در آن همه چیز هست دیگر آنطور که میگویند آدم باید مواظب باشد برای همین است! ـ میگویم فلان قضیۀ مجلس عروسی آن خانم آنطور... میگفتند: تو از کجا اینها را میدیدی؟! میگفتم: من قشنگ یادم است. میگفتند: تو آنموقع یک سال و هشت ماهه بودی! گفتیم خوب حالا هرچه بود دیگر فعلاً ما این چیزها یادمان است!
من از آنموقع که یک سال و هشت ماه [داشتم و] پدرمان از نجف مهاجرت کردند به ایران، منزلمان در طهران در خیابان عبّاسآباد، کوچه امین حضور، همین عبّاسآباد و ژاله و این چیزها بود، عینالدّوله. بنده یادم است که آن زمان از صدای اذان جوانهای همسایه از خواب بلند میشدم! یک بچه شیرخوار یک سال و هشت ماهه، اذان آنموقع در گوشم هنوز هست؛ ببینید! از صدای اذان جوانهای همسایه من از خواب بلند میشدم و چند سال هم در آنجا بودیم و بعد مرحوم والدمان منزلی را که در احمدیه هست ساختند و دیگر از آنجا منتقل شدیم، یعنی در شش سالگی به آن منزل دیگر منتقل شدیم. آن صدای مناجات جوانها قبل از سحر، آن هم در زمستان، در زمستان صدای مناجات جوانها در گوش من هست. در آن زمان که آنها بلند میشدند، یک ساعت قبل از اذان، یک ساعت و نیم قبل از اذان! جنب منزل یک مسجدی بود، هم آن کسی که میرفت بالای مأذنه شروع به مناجات میکرد را یادم است و هم سایر جوانها یادم است! اینها مربوط به ماه رمضان نبود، ایّام سال هم همین بود! ماه رمضان که اصلاً چراغهای مردم خاموش نمیشد، اینها برای ایّام سال بود! من گاهی اوقات که میآمدم بیرون، سه یا چهار ساله بودم، میدیدم جوانها نشستهاند دور همدیگر و دارند شرطبندی میکنند، حالا نه شرطبندی که خلاف باشد، بالاخره همین اسم آن. سر احکام شرعی با هم شرطبندی میکردند که این مسئله اینطور است، آن میگفت: نه، جواب این مسئله آنطور است. حالا سر چه چیز شرطبندی میکنند؟! اصلاً مسئله میفهمندکه چه چیز هست؟
