سیر وسلوک واقعی و مجازی
7قبل از هجرت به نجف برای ایشان مسائلی اتفاق افتاده بود که مرحوم آقا میفرمودند:
من اصلاً نقشۀ جغرافیایی ایران را از صفحۀ کرۀ زمین حذف کرده بودم و حتی در ذهنم خطور هم نمیکرد که به ایران بگردم!
آیا تا بهحال در ذهن ما خطور کرده است که یک روز به کرۀ ماه یا عطارد برویم و زندگی کنیم؟! نه، چون یک امر غیر عقلایی است! ایشان اینطور میگفتند: حال من برای ایران و برگشتن به ایران اینطور بود! اما وقتیکه از استادمان شنیدم که: «فلانی، حوالۀ شما را به ایران دادهاند» حتی یک هم ثانیه تأمل نکردم! یعنی چه؟ یعنی از این رو به آن رو نشدم که بگویم: آقا، چه فرمودید؟! قضیه چطور است؟! فلان!
برای ما نامه مینویسند و مثلاً میگویند: آقا ما یک خوابی دیدهایم، لطفاً تعبیرش را مشروحاً بفرمایید! من هم مینویسم: إنشاءالله خوب است و خیر است. میگویند: آقا ما گفتیم «مشروحاً» تعبیرش را بفرمایید! من هم میگویم: گفتم خیر است دیگر! مگر تو چه میخواهی؟ تو تعبیر میخواهی و من هم میگویم إنشاءالله خیر است؛ دیگر مشروحش را میخواهی چهکار؟! حال بیایند سؤال کنند: خُب آقا این چطوری بوده؟ چه زمانی بوده؟ آیا میشود مقداری به تأخیر انداخت؟ حالا ما جمع کنیم یا فلان کنیم؟
لذا من مطلب ایشان را با آن وضعیتی که داشتند احساس میکنم که میگفتند:
اگر یک وقت صحبت آمدن به ایران پیش میآمد و یا مثلاً در خواب میدیدم و مشاهده میکردم و یا در ذهنم میآوردم، تا یک هفته پریشان بودم که خدایا نکند این مسئله عملی و انجام شود!
ایشان به این حد نسبت به بازگشت به ایران تنفر داشتند! عجیب! اصلاً میگفتند:
ما به نجف و نزد امیرالمؤمنین رفتیم و دیگر تمام شد! اصلاً تا آخر عمر مسئله تمام شد!
ولی ایشان در مقام اطاعت اینطور بودند. وقتیکه مرحوم حداد گفتند: «برو» دیگر تمام شد! آن هم تازه چه زمانی؟! بعد از اینکه به استادشان رسیدهاند و تازه آن شیرینی و مزۀ رسیدن به استاد زیر دندان ایشان آمده است! ولی خُب در مقام عَرض و نیاز و... فرمودند: «حال که ما به شما رسیدهایم باید همینطور باشد؟» مرحوم حداد در ایوان طلا این مطلب را فرمودند: «اگر تو در شرق عالم باشی و من در غرب عالم، برای من فرقی نمیکند!» لذا ایشان آمدند و مرحوم آقای انصاری هم با یک عبارت دیگری که به رفقا گفتهام تأیید کردند.1
- . رجوع شود به روح مجرّد، ص 36 ـ 39.

