در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

عرفان، مکتب تعقل و آزادی بیان

تشخیص حق و باطل با حجت عقل و فطرت

15556
نسخه عربی

عرفان، مکتب تعقل و آزادی بیان

8
  • در قِسمِ سوم، مسئله طول کشید و بالأخره همین اعترافی که عرض شد، خودش دلالت می‌کند بر اینکه تا به‌حال راه عقلایی و منطقی پیموده شده بود. و الاّ از اول می‌شد که یک نفر بگوید: «نه آقا! بنده خواب دیدم، مطالبی است و بر طبق آن عمل می‌کنم، به شما هم ربطی ندارد، نمی‌دانید!» خیلی خب [در این‌صورت] از اول، باب بحث بسته شد! یعنی دیگر نه نامه‌ای، نه حرفی، نه ملاقاتی و هیچ! یعنی از همان اول، راه بسته [شده]، و این از همان وقت می‌شود: «ما یک چیزهایی می‌دانیم که کسی نمی‌داند!» خیلی خب، آن یک راه و طریق دیگری است! اگر آن‌طور باشد، پس دیگر صحبت هم نباید باشد! پس دیگر خطابه هم نباید باشد! مسئله صاف مطرح می‌شود: «آقا من می‌دانم، شما نمی‌دانید، خداحافظ شما و حرف هم نزنیم!» پس دیگر آمدن و صحبت کردن و یک ساعت و دو ساعت حرف زدن و مدام دلیل آوردن و اینها نباید باشد!

  • اینکه دلیل آورده می‌شود، یعنی راه صحبت باز است؛ معنایش این است. آن‌وقت، درعین‌حال گفته شود که «ما می‌دانیم، شما نمی‌دانید»، این خلاف است. مخالف با این راه است؛ مخالف با همان راهی است که خود سیرۀ عقلائیّه آن راه را برای ما مفتوح کرده‌اند.

  • بستن راه فهم و گفتگو، خلاف سیرۀ عقلائیه و فطرت و باعث ورود نفس امّاره است

  • آن آقا آمد [اول صحبت کرد]، بعد یک پیغام داد که: «مسئله همان است که ما می‌گوییم، یا شما باید این کار را بکنید یا ما با شما کاری نداریم!» قضیّه چه شد؟! (البتّه این قضیّه برای خیلی وقت پیش است.) قضیّه چه شد؟! همان «نمی‌فهمیم» الآن اینجا آمد. «من نمی‌فهمم، شما چه می‌گویید! من نمی‌فهمم، شما می‌خواهید چه‌کار کنید! من نمی‌فهمم، شما چه هدفی دارید! این است و غیر از این نیست!»

  • از اینجا مسئله شروع کرد به فاصله گرفتن و زاویه گرفتن! تا حالایش خوب بود. تا حالا یک مسئله مطرح بود و بعد این قضیّه باز راه خودش را طی کرد. باز به‌صورت دیگر راه خودش را طی کرد، رسید به جایی که از نقطه‌نظر آن روش و سیرۀ عقلائیّه و مجرای فطرت، مطلب بر همان استقامت خودش قرار گرفته بود. یک‌دفعه مسئله به جایی رسید که دیگر پای فطرت در کار نیست! حالا دیگر پای نفْس است، حالا دیگر پای انانیّت است، حالا دیگر پای منافع دنیوی است، حالا دیگر پای مصالح شخصی است، حالا دیگر پای منی و تویی است، حالا دیگر پای مرید و مریدبازی است؛ حالا دیگر پای این حرف‌ها پیش می‌آید! از این به بعد زاویه شروع می‌شود! مبنای فطرت کنار می‌رود، مبنای عقل و سیرۀ عقلائیّه کنار می‌رود و راه خودش را به بی‌راهه می‌دهد! اینجا دیگر انسان می‌تواند بگوید: «ما نیستیم! ما تا اینجا بودیم! تا اینجا هستیم که باب مذاکره باز باشد، باب فهم باز باشد، باب متابعت از سیرۀ عقلائیّه و فطرت باز باشد؛ تا آخر باز باشد!»