در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

عرفان، مکتب تعقل و آزادی بیان

تشخیص حق و باطل با حجت عقل و فطرت

15556
نسخه عربی

عرفان، مکتب تعقل و آزادی بیان

4
  • حقانیّت امیرالمؤمنین و ائمه با ملاک قرار دادن عقل روشن است

  • شما به سیرۀ امیرالمؤمنین علیه السلام نگاه بکنید؛ نیاز نیست راجع به آن تأویل کنید، توجیه کنید [و] هزار  دلیل بیاورید. این مثل کف دست روشن است. به امام حسن نگاه کنید، همه‌چیزش روشن و مشخّص است. به سیدالشهدا نگاه کنید، همه چیزش معلوم است. بنابراین، لازم نیست امام حسین بیاید مدام راجع به خودش توجیه و تأویل کند؛ سه  تا را بگوید، دو  تا را نگوید، [تا] مبادا اگر این دو  تا را بگوید، آنها [ناراحت شوند]! نه، [می‌فرماید:] «من این هستم، زندگی‌ام این است؛ مشخّص است. خودتان بیایید ببینید. خواستید بیایید، نخواستید نیایید.» داد و بیداد هم نمی‌کند!

  • سیدالشهدا در کربلا با دلایل قابل فهم عقلی محاجه می‌فرمود

  • در روز عاشورا، وقتی سیدالشهدا با لشکر محاجّه می‌کرد، همۀ آنها سرشان را پایین انداختند؛ یعنی غیر از خجالت و سرافکندگی چیزی نداشتند. حضرت به آن شخص گفت: «برو کیسه‌ای را که در آن نامه‌ها هست، بیاور.» بعد رو به افراد کرد و گفت:

  • ای افرادی که برای من نامه نوشتید که بیایم! این نامه‌ها، نامۀ کیست؟ این دستخط یا امضای من است یا امضای شماست؟! ما هم آمدیم! این پذیرایی است که می‌کنید؟! این‌طور آمدید جلو؟! این طرز استقبالی است که یک میزبان از مهمان خودش می‌کند؟!

  • من که نیامدم به‌طرفتان! شما گفتید: «بیا ما آماده هستیم! ما نمی‌خواهیم قبول ظلم کنیم! ما دیگر تحمّل نداریم! و غیر از تو شخصی [را] که جاهز باشد و متأهّل باشد و آماده باشد و مناسب باشد و اولیٰ باشد، نداریم! پسر پیغمبر هستی و امام هستی!» حالا ما آمدیم! [آیا] این‌طور باید برخورد شود؟!

  • جواب نداشتند. وقتی امام حسین علیه السلام با آن لشکر صحبت می‌کرد، آن لشکر فقط در نفْسش خجالت می‌کشید؛ اگر جواب داشت، جواب می‌داد!

  • منطق غیر قابل پذیرش اهل کوفه و شام در پاسخ حضرت این بود: «با پدرت دشمن هستیم!»

  • الآن در تاریخ مطالبی را که گفته شده، نوشته‌اند؛ وقتی که حضرت فرمود: «فبِما تَستَحِلُّونَ دَمي؟!»1 جواب چه بود؟ [گفتند:] «بُغضًا لأبیک؛2 با پدرت دشمن هستیم!» [زبان‌حال حضرت این است:] «خب با بابای من دشمنید، به من چه؟! او ده‌ها سال است که به رحمت خدا رفته؛ کشتندش و شهیدش کردند. حالا با پدر من دشمنید، اگر زنده بود خودتان می‌دانستید و او، با او تصفیه حساب می‌کردید.» ببینید! منطق، کلام آنها را نمی‌پذیرد؛ فطرت، کلام آنها را نمی‌پذیرد که [اگر] یک شخص ـ بر فرض [اینکه] ـ گناه کرده، به‌خاطر گناه یک شخص، [بتوانند] پسر او را بکشند [یا] به زندان بیندازند! [با این استدلال] که پدر او گناه کرده است! یا [چون] پسر گناه کرده است، پدرش را به زندان بیندازند؛ تا  اینکه آن پسر بیاید خودش را تسلیم کند. کجای این [رفتار] منطق است؟! کجای این [رفتار] اسلام است؟! کجای این [رفتار منطبق با] فطرت است؟! اینها می‌گفتند: «چون ما با پدرت دشمن هستیم، می‌خواهیم تو را بکشیم!» این اسلام شد؟! اسلامِ یزید همین است دیگر: «بُغضًا لأبیک!»

    1. الأمالی (للصدوق)، ج۱, ص۱۵۰.
    2. ینابیع المودة، ج ٣، ص ٨٠؛ «إنا نقتلک بغضا لأبیک؛ ما به‌خاطر کینه‌ای که از پدرت در دل داریم تو را می‌کشیم!» (محقق)