مطابقت اعمال با رضای پروردگار عامل هدایت و سعادت
7نفس از یک طرف نمیتواند به تکلیف و آنچه گفته شده و مورد رضای الهی است عمل کند، چون مخالف با نفس و هویٰ است؛ و از طرف دیگر آن جنبۀ لوّامیت و سرزنشی که یکی از مراتب نفس است نمیگذارد نفس آرام باشد و دائماً او را مورد سرزنش قرار میدهد و میگوید: «تو در اینجا مخالفت کردی! تو در اینجا راهی برای عمل نکردن پیدا کردی! تو در اینجا فلان بهانه را آوردی! تو در اینجا بهخاطر اینکه به منویّات خودت برسی راههایی را طی کردی و بهانههایی را آوردی!» این مسئله ـ که از وجدان انسان مخفی نیست و وجدان انسان نسبت به آن شاهد است ـ موجب میشود که نفس از یک طرف خودش را در مقام تمرّد ناتوان از انجام تکلیف بیابد و از طرف دیگر برای سرپوش گذاشتن به این جنبه و تسلاّی خاطر و سکونت اعتباری و مجازی، به یک سری أعمال و عبادات دست بزند که خود را از نقطهنظر وجدان آسوده کند؛ این عبادت پشیزی ارزش ندارد و فایدهای ندارد! در مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام میایستی، آنگاه نماز میخوانی؟! در مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام میایستی، آنگاه روزه میگیری؟! در مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام میایستی، آنگاه به فتوحات بلاد دست میزنی؟! این چه ارزشی دارد؟!
رمز سعادت اویس قرنی
یک روز اویس قرَن از یمن به مدینه آمده بود و مردم بهدور او اجتماع کرده بودند، چون از پیغمبر اکرم راجع به اویس مطالب و مدحهایی شنیده بودند. یکی از عبارات پیغمبر راجع به اویس این است:
اویس در روز قیامت آنقدر سعۀ صدر و آنقدر سعۀ رحمت دارد که میتواند به عدد حیوانات و چهارپایان قبیلۀ مُضَر شفاعت کند!1
قبیلۀ مُضَر احشام و دام زیاد داشتند، لذا وقتی که در عرب میخواستند یک کثرت و جمعیت زیادی را مثال بزنند میگفتند: «بهاندازۀ أحشام قبیلۀ مُضَر!» [پیغمبر در مورد اویس فرموده بودند که] در روز قیامت از نظر سعۀ رحمت و قوّت شفاعت میتواند اینقدر افراد را شفیع بشود، لذا مردم طالب بودند اویس را ببینند. وقتی که آمد دیدند فردی است که لباسهای چندانی ندارد و بسیار ساده و ژولیده است. مردم گرداگرد او جمع شدند. در اینموقع به عمَر خطّاب، خلیفۀ مسلمین، اطلاع دادند که اویس آمده است. عمر بهدنبال او فرستاد و او را به دارالخلافة دعوت کرد. اویس گفت: «هر کسی با من کار دارد خودش به اینجا بیاید، من که با کسی کاری ندارم!» عمر بلند شد و آمد در میان آن جمع ایستاد، نگاهی به سر و وضع اویس کرد و گفت: «اویس مرا دعا کن!» اویس گفت:
- الفضائل، ابنشاذان، ص ١٠٧.

