بصیرت، ویژگی دعوت پیغمبر و خصوصیت تابعین ایشان
4دستۀ دوم: جاهلی که به جهل خود علم ندارد و نمیداند که جاهل است؛ یعنی تصور احتیاج و نیاز در او مرده است و در وجود او قرار ندارد؛ خود را عالم و نسبت به مسائل وارد میداند.
خلیفۀ دوم در صلح حدیبیّه با پیغمبر اکرم مخالفت کرد و وقتی رسول خدا دستور دادند که افراد سرهای خود را حَلق کنند، عدّهای از مردم از دستور خدا سرپیچی کردند و گفتند: «چطور ما که حج بجا نیاوردهایم، سر خود را حلق کنیم و بتراشیم و به مدینه پیش اهل و عیالمان و قوم و خویشهایمان برگردیم و جواب آنها را چه بدهیم؟! میگویند: شما که حج انجام ندادهاید پس چرا سر خودتان را تراشیدهاید؟!» اینها به دستور پیامبر عمل نکردند و سر خود را نتراشیدند.1 همین عمر بن خطاب، خلیفۀ دوم، میگوید: «من هیچگاه در رسالت شما شک نکردم، فقط امروز برای من این شبهه پیدا شد!»2 او از اول هم اشتباه میکرده است و از او مطالبی نسبت به این قضیه شنیده شده است که بارها میگفت: «أنا زَمیلُ محمّد؛3 من دوشادوش رسول خدا هستم.» یعنی همانطوریکه به او وحی میشود، من هم مطالب را ادراک میکنم؛ مسائلی را که پیغمبر اکرم میگوید، آن مسائلی را که از جانب وحی میگوید، دست من به او نمیرسد؛ ولی مسائلی را که از جانب خود میگوید، در این زمینه من هم با او شریک هستم!
درست توجه کنید و ببینید دقیقاً مطالبی است که اکنون رواج دارد. کلام رسول خدا را به دو قسم تقسیم میکنند: قسمی که وحی است، و قسمی که زائیدۀ فکر و اندیشۀ اوست. در آن قسمی که وحی است، البته حقّ تصرّف و دخالت را نمیبینند و در آن قسمت که ناحیۀ فکر و اندیشۀ او مدخلیّت دارد، خود را دخیل میبینند و چهبسا خود را أولیٰ و أحقّ و أبصر و داناتر و عالمتر نسبت به مسئله میپندارند؛ غافل از اینکه کلام رسول خدا، کلام واحد است و نفْس آن فکر و آن اندیشهای که از نفْس مبارک پیغمبر اکرم ظهور پیدا کند، مُلهَم از جانب پروردگار است. آن نفْس دیگر در نفسیّت باقی نمانده است و نفسیّت خود را از دست داده است.
- رجوع شود به المغازی، واقدی، ج ٢، ص ٦٠٩؛ تفسیر القمی، ج ٢، ص ٣١٤.
- تاریخ الإسلام، ذهبی، ج ٢، ص ٣٧١.
- تاریخ الطّبری، ج ٤، ص ٢٢٥.

