تبعیت از قرآن و عترت، عامل سعادت انسان
4چرا قرآن معجزه است؟
پس علت اینکه این کتاب، کتابِ مُعجِز است، چیست؟ علت این است که این عبارات و این معانی از طرف شخصی میتواند نازل بشود که تمام عوالم وجود از ناحیۀ او نشئت گرفته است. [اما] ما نمیتوانیم از حقایق عالم هستی خبر بدهیم، چون در یک بُرهه و محدودۀ مشخص از این عالم هستی قرار گرفتهایم.
پشه کی داند که این باغ از کی است *** کاو بهاران زاد و مرگش در دی است1 ولی این کتاب معجز است، این کتاب در عالم ظاهر معجز و راهگشا است، نور است و در شبهات دستگیر است. جداً اگر کسی در قرآن تدبر و تأمل کند، قرآن در مشکلات و شبهات میتواند او را راهنمایی کند، منتها به شرط اینکه واقعاً تأمل کند!
ما در عوالم بالاتر هم از این کتاب مستغنی نیستیم، بلکه به آن نیازمندیم! قرآن کریم در هر عالمی از عوالم سلوک ما را دستگیری میکند. چشم ما از ادراک حقایق و باطن قرآن أعمیٰ است، ولی واقعیت غیر از این است.
همانطوریکه ما قرآن میخوانیم و از مضامینش مسرور و مبتهج میشویم، همینطور بزرگانِ راه رفته و سالکان دلسوخته هم از این قرآن بهرهمند میشوند؛ همینطور اولیا از این قرآن بهره میبرند؛ همینطور ائمه و پیغمبر اکرم از این قرآن بهره میبرند. هرگاه پیغمبر ابنمسعود را میدیدند او را صدا میزدند و میفرمودند: «ای ابنمسعود، قرآن بخوان!» و او با صدای دلنشین و خوش شروع میکرد به قرآن خواندن و قطرات اشک همینطور از چشم پیغمبر جاری میشد!2
مبیّن و مفسّر حقایق قرآن کیست؟
پیغمبر از این قرآن چه میفهمد؟! آیا آن چیزی که ما میفهمیم او هم میفهمد و آیا آن چیزی که او میفهمد ما هم میفهمیم؟! آیا سجع و قافیه و الفاظ مرتب و منظّم است که پیغمبر را اینچنین دچار تغییر و تحوّل میکند؟! این چه جهتی دارد؟ ما نمیتوانیم ادراک کنیم! و برای رسیدن به آن معانی باید به آنجایی برویم که پیغمبر در آنجا است، باید در آنجایی قدم بگذاریم که پیغمبر قدم گذاشته است تا بتوانیم بفهمیم که پیغمبر از این قرآن چه میفهمید که منقلب میشد! فقط آن شخصی که ناموس عالم هستی [است و همه چیز] از وی سرچشمه میگیرد و اصل و اُسّ و مُخِّ جهان ماسویاللَه است، میفهمد که چگونه این قرآن حکایت از تمام مراتب وجودی میکند، فقط او میتواند تشخیص بدهد! لذا عبارات ظاهر و دلنشین نمیتواند پیغمبر را به إعجاب وا بدارد.
- مثنوی معنوی (آذر یزدی)، دفتر دوم، ص ٢٧٦.
- رجوع شود به صحیح البخاری، ج ٦، ص ١١٣؛ أنساب الأشراف، ج ١١، ص ٢١٢.

