غدیر، روز آزادی و رهایی از تعلّقات
6وارستگی اولیای الهی از غل و زنجیر تعلقات
شخصی با مرحوم آقا اختلافی پیدا کرده بود و بر علیه ایشان حرفهایی زده بود، همین مطالبی که عرض کردم. من آمده بودم خدمت ایشان و ناراحت بودم که آقا شما مثلاً این کار را کردید و این لطف را در حق او کردید، ولی ایشان راجع به شما این مطالب را گفته است! ایشان فرمودند:
«مگر این حرفها را به من زده است؟! این حرفها را به من نزده! این حرفها را به این قبای من زده است! (لباسشان به چوب رختی آویزان بود.) او کجا من را میشناسد که بیاید به من بگوید!»
عدم شناخت عموم مردم از حقیقت روحی ولیّ خدا
التفات میکنید چقدر حرف عمیقی است! ایشان میخواهند بگویند که من در برابر این مطالب از غل و زنجیر رسته شدم، رها شدم، آزاد شدم، دیگر کسی نمیتواند به من حرف بزند، دیگر کسی نمیتواند من را بشناسد تا اینکه نسبت به من مدح کند یا قدح کند! تفاوت نمیکند، هر دو یکی است. حرفی که به من میزند، اگر مرا مدح میکند و از من تعریف میکند، به این قبا و عبای من میخورد، چون کسی من را نمیشناسد! ـ البته ایشان مدح را نگفتند، حالا من دارم میگویم ـ و اگر مرا مذمت میکند، این هم به من نمیخورد، بلکه به تخیل خود او میخورد. او در خیال خود مرا مذمت میکند و من برتر از خیال او هستم، پس آن مذمت به من نمیخورد، به همین عبایی که از من دیده میخورد!
بالأخره هر کسی که در اینجا میآید لباس میپوشد، اینجا که حمام نیست! بالأخره آدم در مجالس لباس میپوشد. حالا آن کسی که در کنار مرحوم آقا مینشیند از سر تا پای ایشان فقط یک چهره میبیند و بقیهاش لباس است! ایشان میفرمایند: مردم فقط لباس ما را دیدهاند، حالا به ما بد میگویند، خب بگذار بگویند! میگوییم هرچه میخواهی بیا بگو؛ میخواهی بد بگو، میخواهی خوب بگو! هر چه بگویی به این قبا و عبایی که دیدهای میخورد! چون مردم غیر از صورت چیز دیگری که ندیدهاند، حالا آن صورت هم یک مقدارش عینک است و یک مقدار دیگرش هم عمامه است، پس از ایشان فقط چند سانت مربعی بیشتر مشاهده نشده است.

