وصول به مقام ولایت بهواسطۀ استقامت در مسیر حق
6من خیلی از این گفتۀ خودم شرمنده شدم و دیدم که آدم جاهل همین است دیگر و اظهار نظرش هم همین است! بعد از چند لحظه ایشان همینطور که سرشان پایین بود فرمودند: «این جدّ ما چهکاری در این دنیا بود که نکرد!»
الآن هزار و چهارصد سال [از آن تاریخ] میگذرد، آیا یک نفر آمده است از امیرالمؤمنین ایراد بگیرد و روی کار امیرالمؤمنین اشکال بگذارد؟! با اینکه امیرالمؤمنین همهطور دوران را گذراند: دوران خلافت را گذراند و حاکم مسلمین و تمام سرزمینهای اسلام شد؛ در خانه نشست و بیست و پنج سال خلافت را غصب کردند؛ ایّام رسول خدا را که خلیفه نبود و جزء یکی از سربازان و اصحاب بود گذراند؛ دوران طفولیّت و دوران جوانی را هم گذراند. امیرالمؤمنین تمام [این] اطوار زندگی را گذراند؛ هر جای آن دست بگذارید نمیتوانید یک ایراد بگیرید! در حکومتش با اینکه حاکم بود ولی جلوی همۀ لشگر میرفت و همراه با سربازها میجنگید. شما کدام حاکم را سراغ دارید که اینطور باشد؟! حالا این را من دارم میگویم که اگر به امیرالمؤمنین میگفتند: «اگر شما بیایید بجنگید و خلیفۀ مسلمین کشته شود، دیگر در اینجا خلیفه وجود ندارد!» حضرت میفرمودند: «مگر خون من قرمزتر از بقیه است؟! چه فرقی میکند؟! جهاد برای همه است، من هم باید مثل همه بروم!»
وقتی که خلافت را از او غصب کردند، قهر نکرد و بر علیه دولت و حکومت و عمر و ابوبکر و... اعلامیّه نداد؛ بلکه در نماز آنها شرکت میکرد.1 [یعنی] حالا که حکومت بهدست ابوبکر، با این درجه از رذالت و دنائت رسیده است، در عینحال حساب خود را نمیرسد؛ بلکه حساب اسلام را میرسد! نمیگوید حالا که حکومت را از من گرفتند پس بگذار تا من هم بروم!
آنجایی که یهود و نصاریٰ از ابوبکر سؤال میکنند، خُب او چه میفهمید که حالا بخواهد به آنها جواب بدهد! فقط سرش را پایین میانداخت و سکوت میکرد! لا اقل حرفی بزن تا بفهمند که خلیفۀ رسول خدا هم یکی دو تا کلمه میفهمد! میگوید: «بهتر است حرف نزنیم.» بعضی وقتها که حرفهایی میزد و خیلی خرابکاری میکرد، به او میگفتند: «آقا بهتر است اصلاً تو هیچ نگویی و همینطور سرت را پایین بیندازی تا ببینیم تکلیف چیست!» سلمان یا ابوذر و یا عمّار میرفتند سراغِ حضرت: «یا علی، بیا به داد اسلام برس! فاتحۀ اسلام خوانده شد!»
- تفسیر القمی، ج ٢، ص ١٥٩.

