روح و ادراک داشتن اجرامِ سماوی
7این هم مطلبی بود که جبرائیل به پیامبر عرض کرد
از آن طرف ابوجهل بهاتفاقِ بزرگانِ قریش به بیرون مکه حرکت میکند و در آنجا میبیند حبیب بن مالک در نزدیکی مکّه فرود آمده و بهاتفاق چهلهزار نفر از قبیلۀ حِمیَر و سایر قبایل خیمههایی برافراشته و میخواهد طواف انجام دهد. حبیب بن مالک بر سَریری از نقره نشسته و تاجی بر سر دارد، محاسن او سفید و قریب به 160 سال هم از عمرش گذشته است. [ابوجهل] آمد و سلام کرد و دست او را بوسید همه دور حبیب نشستهاند و شروع میکند به صحبت کردن پس از تَرحیل و ترغیب و تشویق و تملُّق و امثالذلک میگوید:
ما بنیهاشم را عزیز میداشتیم و در میان ما محترم بودند و همیشه رعایت آنها را میکردیم، ولی مدتی است جوانی که پدر و مادر خود را در طفولیت از دست داده و در دامان عمویش ابوطالب پرورش یافته، آمده و ادعای پیغمبری کرده و حالا خدایان ما را دشنام میدهد و خلاصه نسبت به همۀ عرب و افرادی که بتها را میپرستند هتک احترام روا میدارد! و ما چارۀ کار را در این دیدیم که شما که فردِ عالم و دانشمندی هستید فردا در اَبطَح (زمین صافی در بیرون مکه بود) بهاتفاق همۀ افراد جمع شوید و در آنجا با این شخص صحبت کنید و او را مُفتضح کنید تا مسئلۀ او خاتمه پیدا کند.
حبیب بن مالک قبول میکند. قرار میگذارد که فردا بهاتفاق افراد خودش در اَبطح(در بیرون مکه سرزمین صافی بوده) خیمه بزند و در حضورِ همه با آن حضرت مُحاجّه و مناظره و صحبت کند و آن حضرت را منکوب کند.
آنها فردا به آنجا میآیند. ابیبکر که در آنجا حاضر بوده، در اینموقع میآید و به پبغمبراکرم خبر میرساند که الآن حبیب بن مالک [و قبیلهاش] نشستهاند و منتظر شما هستند. جبرائیل دوباره بر پیغمبر اکرم نازل میشود و سلام پروردگار را خدمت آن حضرت ابلاغ میکند و عرض مینماید:

