روح و ادراک داشتن اجرامِ سماوی
6ابیبکر خدمت پیامبر میآید و به پیغمبر اکرم عرض میکند که ابیجهل یک همچین مطلبی را گفته هماکنون حبیب ابن مالک که از علما و از دانشمندان عرب است او دارد میآید به سمت مکه و ابوجهل میخواهد بین پیغمبر و حبیب بن مالک مناظره بیندازد تا بهواسطۀ سرکوب شدن پیغمبر اکرم دیگر آبرویی برای بنیهاشم نمانَد و مسئلۀ رسالت ختم شود و از دور پیغمبر برود. من از هماکنون مشغولم که اگر حبیب بن مالک بر پیغمبر ظفر پیدا کند، سر و روی او و تمام افرادی را که با او هستند عطر و زعفران بمالم و روی تمام بنیهاشم و بنیعبدالمطّلب را سیاه کنم و مفتضح کنم.
چون ابوبکر که در آن موقع مسلمان بود، خیلی ناراحت و هراسان خدمت پیغمبر میآید و عرض میکند: «یا رسولالله! چنین قضیهای اتفاق افتاده و ابوجهل چنین مطلبی را گفته است و حبیب بن مالک شخص کمی نیست!»
خلاصه خیال کرد پیغمبر هم مثل بقیۀ افرادی میمانَد و شک و تردید و امثالذلک [به خود راه میدهد]! پیغمبراکرم وقتی این مطلب را شنیدند، تأملی کردند. در این موقع جبرئیل در حالتی که هزار پَر در بر داشت بر آن حضرت نازل شد و با هزار زبان به پیغمبر اکرم سلام کرد: «السّلام علیک یا رسولالله» و گفت:
پروردگار متعال سلام رسانده و فرموده است: «هیچ بیم و نگرانی به خود راه مده و فردا بهسمت قبیلۀ حبیب حرکت کن. معجزهای از تو به ظهور خواهد رسید که بهواسطۀ آن بر تمام عرب و عَجم افتخار کنی! مطلب دیگر اینکه بدان: حبیب بن مالک دختری دارد که آن دختر هم کور و لال است و از حرکتِ دست و پا هم عاجز است! [او] این دختر را با یکی از افراد عرب خِطبه1 کرده و به عقدش درآورده و بهواسطۀ این جهت چون آن شخص اوصاف این دختر را نمیداند، [حبیب بن مالک] در زفافِ دخترش مُماطله میکند و به تأخیر میاندازد. [لذا] او را با خود به اینجا آورده و قصد دارد که دور کعبه طواف دهد و از آب زمزم به او بخوراند و سراغ تو بیاید و بگوید که اگر تو رسول خدا هستی، باید دختر مرا هم شفا بدهی!»
- خِطبه: خواستگاری. (محقق)

