اولیاء الهی، تنها تعیینکنندگان طریق و شریعتِ مخصوص به هر شخص
4ایشان به این معتقدند؛ ولی مطلب غیر از این است؛ صحبت در این است که ما در این عالم دو چیز به نام ماده و مجرّد نمیبینیم و دو واقعیت مختلف و جدای از همدیگر احساس نمیکنیم؛ یک واقعیت بیشتر نیست. آن واقعیت به اطوار و اَشکالِ مختلفی جلوه میکند؛ بهطوریکه اگر قرار باشد بر این که آن واقعیت به این صورت دربیاید، باید حالاتی بر او بگذرد. و اگر قرار باشد همان کیفیتی که آن واقعیت پیدا کرده، دوباره به حال اولِ خودش برگردد، باید حالات و خصوصیّاتی را طی کند.
توقف ادراک برخی مسائل فلسفی بر وجدان و شهود
الآن یاد این مسئله افتادم که این مسائلی را که علما و بزرگانِ از حکما، فلاسفه و اندیشمندان اسلامی ما ـ رضوان الله علیهم جمیعاً ـ در کتابها نوشته و این مطالب را بیان کردهاند، اینها مسائلی است که با عقل و فکر و تدبر با آن خصوصیّاتی که از اینطرف و آنطرف به دست آوردهاند، روشن کردهاند.
ولی تا اینها برای انسان وجدانی نشود و کاملاً به آنها احاطۀ علمی و عینی پیدا نکند، مسئله آنطور که باید وشاید برایش حل نمیشود؛ لذا ما میبینیم مرحوم صدرالمتألّهین رحمة الله علیه، در جایجای از کتاب خودشان مطالب برهانی و فلسفی خود را توأم با مکاشفات وجدانی قرار می دهند و میفرمایند: «این مطلب بهواسطۀ مکاشفه برای من ثابت شد یا اینکه این قضیه بهواسطۀ عنایت پروردگار برای من روشن شد».1 یعنی ایشان بهصرف اینکه با عقل به یک قضیه برسد اکتفا نمیکنند؛ بلکه بهدنبال واقعیت قضیه هستند.
یکوقت من راجع به مسئلۀ تکوّن آدم فکر میکردم که چطور این خاک تبدیل به مجرّد میشود! مجرّدی که اصلاً ربطی بین او و بین ماده نیست؛ ماده ثقل دارد، وزن دارد، جسم است [اما] مجرّد اینطور نیست؛ نه ثقل دارد، نه وزن دارد، بلکه حتی اگر قدری هم تجردش تام شود، حتی صورت هم ندارد. آن معانی مجرّدی که بر انسان افاضه میشود و انسان بعداً به آن معانی میرسد، اصلاً به مسائلی برخورد میکند که صورت ندارد. یعنی اگر از شما سؤال کنند که «چه دیدهاید؟» اصلاً نمیتوانید بیان کنید که چه دیدهام. حدّاقلِ مسئله این است که این [معنای مجرد] دارای صورتی باشد تا شما آن صورت را شرح بدهید؛ [اما] آنها اصلاً صورت هم ندارند.
- رجوع شود به الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 8.

