معنای شریعت و تفاوت آن در هر امّتی
6در ایّام طفولیّت (سنین هشت - نُهسالگی) ما در بیرون همدان مزرعهای داشتیم [که در آن] گندم و جو میکاشتیم. پدرم زارع بود. در موقع دِرو کردن، گندمها را بهصورت تَلّی درمیآوردیم تا مأمور دولت بیاید و مقداری مالیات ببندد و بگیرد. خلاصه وقتی از طرف دولت برای تصرفش به ما اجازه داده میشد، ما گندمها را به همدان حمل میکردیم و در مَعرض بیع و شِراء و امثالذلک درمیآوردیم. و برای اینکه این گندم از دسترس آفات دور باشد، مرتب به آنجا سر میزدیم؛ من خودم به آنجا میرفتم و به این گندمها سرمیزدم تا اینکه پدرم بیاید.
روزی که من مواظب اینها و مشغول کار خودم بودم، یکمرتبه دیدم یکی از این زنبورهای بزرگ و درشت آمد و چند بار دور تلّ گندم گشت زد [تا اینکه] یک دانه برداشت و رفت. من خیلی تعجب کردم [و با خود گفتم]: «آخر زنبور بزرگ که با گندم تناسبی ندارد؛ غذای زنبور که گندم نیست!» بعد از مدتی دیدم که دوباره آمد و شروع به گشت زدن کرد و گندم دیگری برداشت و برد! بیشتر تحریک شدم که [بدانم] قضیّه چیست. چند لحظه نگذشته بود که دیدم باز این زنبور آمد و یکی دیگر برداشت! این بار گفتم: «باید این را تعقیب کنم و ببینم مسئلهاش چیست!» سوار بر اسب شدم و بهسرعت بهطرف زنبور حرکت کردم و دیدم از داخل کوچهباغی که آنجا بود حرکت کرد و داخل یک باغ رفت. من فوراً از اسب پیاده شدم و زود رفتم تا آن را گم نکنم. دیدم در آنجا به بالای سقفی رفت، تأمّلی کرد و برگشت. [با خود] گفتم: «حتماً دوباره برمیگردد؛ بروم آن بالا و ببینم چه خبر است.» حرکت کردم و تیرکِ اطاق1 را گرفتم و بالا رفتم، در همین موقع دوباره آن زنبور با گندمِ دیگری برگشت؛ خوب که نگاه کردم، دیدم که یک لانۀ گنجشک است؛ یک گنجشک سرش را از لانه بیرون آورد و این زنبور دانۀ گندم را داخل دهان گنجشک گذاشت و رفت! دیدم که گنجشک کور است و چشم ندارد! خدا این را مأمور کرده که روزیِ این گنجشک را از گندم تأمین کند!»
- از اطاقهایی که داخل باغ درست میکنند.

