حقیقت تشریع
8فقط حسین بن منصور حلاّج نبود که «أنا الحق» میگفت!
گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند *** جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد1 آن بندۀ خدا «أنا الحق» گفت، دیگران نتوانستند تحمل کنند و او را دار زدند و جنازهاش را هم سوزاندند و خاکسترش را در دجله ریختند.2
عدم تفاوت بین ندای «أنا الحقِ» منصور حلاج و «إنّی أنا اللهِ» شجر
اما جان من! [اگر ندای] «أنا الحق» میزنی، پیش اهلش بزن! نرو پیش این مردم بیچارۀ بدبخت بزن که تو را تکفیر کنند و از بین ببرند؛ والاّ همان أنا الحقی را که تو گفتی، همان درخت [هم] گفت،3 [ولی] حضرت موسی نه کافر شد و نه آن درخت را تکفیر کرد.
حکایت ندای «أنا الله» بایزید بسطامی
نقل میکنند:
یک روز بایزید بسطامی أعلَی الله مقامَه در میان جمع دوستان و مریدان لا إله إلّا أنا فرمود. همه شروع کردند به دادوبیداد که: «”لا إله إلّا أنا“ چیست؟! ”أنا اللهُ لا إله إلّا هو“ چیست؟! این حرفها چیست که ایشان میزند؟!»
وقتی آن حال از بین رفت و مقتضی تغییر پیدا کرد، شاگردان و مریدان گفتند: «آقا، ما امروز مطلب عجیبی از شما شنیدیم؛ چنین مطلبی را فرمودید!» ایشان در جواب گفت: «اگر این دفعه چنین حرفی زدم و از اسرارِ مگو گفتم با شمشیر بر سر من بریزید و مرا تکهتکه کنید!»
اتفاقاً بهحسب قضا، مجلسی بود و حالی دست داد و ایشان دوباره شروع کرد به گفتن حرفهایی که نباید بزند؛ اینها هم دیدند که وصیت و توصیۀ استاد است، با شمشیر و دشنه حمله کردند؛ اما هرچه با زورِ تمام میزدند اصلاً شمشیر بر او کارگر نمیافتاد! (شمشیر میفهمد به کجا باید بخورد؛ کجا را باید از بین ببرد و کجا را نباید از بین ببرد. حالا بماند!) وقتی آن قضیّه از بین رفت و مجلس منقضی شد، اینها گفتند: «آقا، ما دوباره چنین چیزی را شنیدیم ولی هرچه زدیم [اثری نداشت]!» گفت: «وقتی شمشیر بر من کارگر نیفتد، پس من در آن حال، خودم نبودهام! آیا ممکن است شمشیر و تیر و نیزه، خودِ خدا را از بین ببرد و در خدا کارگر واقع شود؟!»4
- دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 142.
- تجارب الأمم، ج 5، ص 132 ـ 139؛ الأنساب، ج 4، ص 317 ـ 319؛ تذکرة الأولیاء، ص 514 ـ 518.
- سورۀ قصص (28) آیۀ 30:
﴿فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ﴾. اللهشناسی، ج 1، ص 212، تعلیقه 2:
«و چون موسی بهسمت آتش آمد، از کنار طرف راست وادی در زمین بدون سقفِ برکتدادهشده به وی از درخت ندا آمد که: ”ای موسی! من هستم خداوند، پروردگار عالمیان.“» - رجوع شود به تذکرة الأولیاء، ص 143؛ مثنوی معنوی (آذر یزدی)، دفتر چهارم، ص 647 ـ 649.

