در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

أهمیت تسلیم و خلوص نیت در سیروسلوك

14138
نسخه عربی

أهمیت تسلیم و خلوص نیت در سیروسلوك

1
  •  

  •  

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • و صلَّی‌ اللهُ عَلَی سیّدنا و نبیّنا أبی‌القاسم مُحَمّدٍ

  • و علی آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَی أعدائِهِم أجمَعینَ

  •  

  •  

  • مدتی است که خدمت رفقا و احبه نرسیده بودیم؛ دیشب منزل یکی از دوستان بودیم گفتم: به نظرم دو سالی می‌شود من اینجا نیامدم. گفتند: نه آقا یک سال زودتر است. گفتم: برای من شاید این‌طور بوده! اتفاقاً برای [حضور در] این مجلس توفیق خدا بود؛ چون بنده در یک شرایطی قرار داشتم که هیچ فرصت نداشتم ولی دیشب گفته بودم که در هر شرایطی باید فردا بروم حالا دیگر خودت می‌دانی، اگر شده آمبولانس خبر بکنید، چون دیگر به تأخیرش ما رضایت نمی‌دهیم. الحمدلله خدا را شکر که توفیق زیارت دوستان پیدا شد، لله الحمد و له الشکر.

  • انسان از اسرار و رموز خبر ندارد بعد می‌بیند چه خبرهاست و چه مسائلی هست. مسائل مختلف و مطالبی در این مدت بوده، البته ـ همان‌طوری که رفقا می‌دانند ـ همیشه دأب من بر این بود که در صحبت‌های خودم و یا در نوشته‌جات و امثال‌ذلک که الان خیلی کم شده، بیشتر دنبال تبیین مبانی مرحوم آقا و این مکتب [باشم]، نه شخصاً خود ایشان، خب ایشان هم یکی از افراد این مکتب هستند و در این [مکتب] شخص و فرد مطرح نیست بلکه شاخصه‌ها مطرح است. همیشه من در این مسیر حرکت می‌کردم و این توفیق خداوند شامل حال بنده بود، حتی در زمان خود مرحوم آقا من با ایشان به عنوان یک طلبه بحث می‌کردم، بحث جدی نه بحثی که با یک ربع و نیم‌ساعت و بیست دقیقه تمام شود. ما با ایشان بحث‌هایی می‌کردیم که چهارسال طول کشید تا زمان آخر حیات ایشان همین‌طور طول کشید و دست برنمی‌داشتیم. بالاخره جسور بودیم، بی‌تربیت و بی‌ادب بودیم! ملاحظه نداشتیم.

  • در ماه‌های آخر [حیات ایشان] که آخرین سفر بنده به خدمت ایشان در مشهد بود ـ اینها را که عرض می‌کنم به خاطر این است که مطالبی دیشب در نظرم آمد که خدمت رفقا بگویم بی‌ارتباط با این مسئله نیست ـ در آن سفر آخر یادم است ایشان زیر کرسی نشسته بودند. البته کرسی گرم نبود، هوای بیرون گرم‌تر از هوای کرسی بود! گفتم آقا حداقل بردارید هوای بیرون بهتر است. گفتند: شکلش که خوب است. [معمولا بحث را] من شروع نمی‌کردم و هر دفعه که ما مشهد می‌رفتیم ایشان دوباره آن بحث را شروع می‌کردند و به نتیجه هم نمی‌رسیدیم. ایشان به من فرمودند: در این بحثی که ما تابه‌حال داشتیم حق با شماست ولیکن بدان «حلوای تن‌ترانی تا نخوری ندانی.» ما مطلب را گرفتیم و متوجه شدیم که خود ایشان هم نظرشان همین بوده منتها می‌خواستند در این مدت به من بفهمانند که این حرف‌ها با بحث درست نمی‌شود و انسان باید کار کند، انسان باید راه برود تا بتواند وجدان کند، آن خیلی مسئله مهمی است. خیلی تفاوت می‌کند بین اینکه انسان یک مطلبی را بخواهد وجدان کند، به جانش بنشیند لمس کند، یا اینکه فقط از نقطه‌نظر محفوظات و درک ذهنی بخواهد در ذهن خودش جای بدهد.