أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك
3هم مطالبی به گوش میرسید، یك مسائلی هم بود، یك قضایایی هم بود و باعث تاثر خاطر ایشان هم میشد؛ و حتی یك روز ایشان یك مجلسی هم با مسئولیت اخوی بزرگترمان حفظه اللَه ترتیب دادند و یك مطالبی خلاصه در آنجا مطرح شد و بالاخره آن مجلس تمام شد. كم و بیش بود یك همچنین مسائلی ولی خب در ذهن بنده یك چیزهای دیگری میگذشت، یك مطالب دیگری میگذشت، یك تصور دیگری بنده داشتم از اوضاع و از ارتباطات، از اظهار محبتی كه دوستان داشتند، اظهار تفقدی كه آنها داشتند، اظهار لطفی كه آنها میكردند؛ ما خیال میكردیم این مطالب پایدار است، مستمر است، همیشه هست، با فوت ایشان این مطالب تغییر و تحول پیدا نمیكند و آن كیفیت اداره و تدبیر ایشان نسبت به مسائل خب كمتر اجازه میداد كه این مسائل از نفوس به بیرون سرایت كند و ابراز و اظهار بشود. ما هم غافل از اینگونه مطالب به همان زندگی خودماندر همان زمان ایشان ادامه میدادیم.
فوت ایشان یك امتحان بزرگی بود، و یك دگرگونی عجیبی پیدا شد، عجیب، میخواهم بگویم همه زیر و رو شدند، با رفتن ایشان آنچه كه در دلها مخفی بود ظهور پیدا كرد، آن مانعی كه برای بروز مسائل و قضایا بود آن مانع بزرگ فروریخت، دیگر هر كسی در بیان مطالب آزاد بود، هر كسی هر چه را كه میگفت آزاد بود و دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان كه چه شد.
من پریشب نشسته بودم و داشتم با بعضی از نزدیكان صحبت میكردم كه در زمان مرحوم آقا یك روز یك قضیهای پیش آمده بود و خیلی من را متاثر كرده بود و من رفتم پیش ایشان و گلایه كردم كه آخراین چه حكایتی است این چه داستانی است كه انسان باید از نزدیكان خودش از قوم و خویشهایش مثلا اینگونه مطالب را بشنود. ایشان یك خندهای كردند و بعد فرمودند آسیدمحسن تو كجای كار هستی چه داری میگویی؟ گفتند كه وقتی كه پدرمان فوت كرد و به رحمت خدا رفت، ما رفتیم برای نجف، چون وقتی كه ایشان با والده ما عقد خواندند در همان زمان پدر ایشان مبتلا به ناراحتی قلب میشود و دیگر در تهران نمیمانند، ایشان را میبرند همان محل آبا و اجدادی ما در همین اوین، خب اهل دركه بودند دیگر، در آنجا میبرند و آن جدّ دهم ما همین امامزاده سید محمد است كه الان در دركه گنبد و بارگاه دارد. جدّ ظاهرا دهم یا یازدهم ما میشود، دیگر ایشان را میبرند در همانجا و یك سالی هم در آنجا میمانند، یك سال بیماری داشتند و بعد هم از دنیا میروند. در این مدت تبعا اینها در دوران عقد بودند و تا اینكه پدربزرگ ما به ایشان دیگر دستور میدهد دیگر بیش از این تهران برای شما خوب نیست و برو در كربلا و نجف (ایشان میخواستند نجف بروند كه ادامه تحصیل بدهند) برو در آنجا منزل بگیر و بعد بیا عیالت را ببر. تا كی منتظر ما هستی؟ حالا ما مریض هستیم كه هستیم حالا شاید ده

