أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك
5سال دیگر هم ماندیم دیگر ضرورتی ندارد. لذا میروند و آنجابودند كه به ایشان خبر میرسد پدرشان از دنیا رفتند. یعنی وقتی كه ایشان از دنیا میروند پدر ما در تشییع و مراسمات نبودند و در همانجا بودند. خیلی هم برایشان گران تمام شد، شنیدم كه حتی حالشان هم به هم خورده و ... چون خیلی به پدرشان علاقه داشتند. و بعد برمیگردند و دیگر به اتفاق والده ما و والده خودشان میروند برای نجف، پدر ایشان توصیه میكند به یكی از همین افرادی كه از مریدهای ایشان بودند در مسجد و اینها كه هر ماه یك مبلغی برای ایشان از فلان مورد بفرستد، چون از نظر امكانات و مسائل مالی خب وضعشان بد نبود.
بعد كه ایشان میروند در آنجا خب هر ماه ایشان مبلغی میفرستاده، میگفتند تا اینكه ما بعد از یك مدتی دیدیم مستمری قطع شد، و چند ماهی گذشت، شش، هفت ماهی گذشت و دیگر پولی نیامد و ایشان هم [شهریه] نمیگرفتند، و از حوزه و جای دیگری درآمدی نداشتند، حتی یك قران. چه در آن زمانی كه در قم بودند و یا آن زمانی كه در نجف بودند (و به ما هم همین توصیه را كرده بودند در همان زمانی كه ما برای درس طلبگی به قم رفتیم) لذا خیلی مسئله مشكل شد، خیلی وضعیت ایشان سخت شد و والده ما از آن دوران مطالبی نقل میكند كه اصلا شاید شنیدنش مشكل باشد. ولی خب صبر كردند تا چند ماه گذشت، ماهها میگذشت.
تا اینكه یكی از اقوام آمد در آنجا و مطلب را گفت، گفت بله بعضی از افراد فامیل رفته بودند پیش همان شخصی كه هر ماه مقرری میفرستاد و گفته بودند كه تو داری برای كی میفرستی؟ این حرفها (درس خواندن) چیست؟ ما فامیلش هستیم، ما خبر داریم، ما میدانیم، نجف چی، كشك چی، درس چی، این آسیدمحمدحسین رفته لبنان، نجف نرفته، و با ... دیگر حالا دیگر بماند! خلاصه به نحو دیگری روزگار و زندگی را دارد میگذراند! طرف هم گفته بود عجب، ما تا حالا خیال میكردیم ایشان رفته آنجا درس بخواند و خبر نداشتیم كه این مصارفی كه نجف میفرستیم صرف در مسائل بهتری!! خواهد شد، ای دل غافل! خلاصه از اینگونه مطالب و دیگر مقرری قطع شد.

