جایگاه مساله استدراج و توقف و سکون در سلوک
3یک سن قانونی خودش برسد ـ خب قوانین، قوانین خلاف شرع بوده است ـ و هنوز سن دختر به آن مرتبه نرسیده بودو قرار بودکه فقط عقد بخوانند، طبعا همه محضرها قبول نمیکردند ولی در آن زمان یک محضری بود که با مرحوم آقا هم ارتباط داشت و آشنا بود و ایشان عقد را انجام میداد و توجه نمیکرد به مسائل آن قانونی. ما وقتی که رفتیم نشستیم دیدیم عجب مجلسی است! مجلسِ خیلی [با] نورانیت و خیلی .... اول مجلس عقد نبود همین مجلس معارفه و بله برون و اینها بود و قرار بود که خب در همان جا عقد هم خوانده شود و بعدا دوباره مجلسی گرفته شود. همین که نشسته بودیم و صحبت و اینها شد و مهریه راهم همان مهرالسنه واینها قرار داده بودند، اینها تا آمدند صحبت کنند راجع به عقد و اینها که مرحوم آقا بخوانند، یکی از اقوام عروس مردی بود مسن و این پیرمرد خانواده بود.
یک مرتبه شروع کرد به مخالفت کردن که آقا چه عجلهای دارید؟ خب حالا صبر کنید این دختر به سن قانونی برسد، حالا که اینها با همدیگر نامزد شدند، تا این شروع کرد به حرف زدن اصلا حال و هوای مجلس تغییر کرد! آن روحانیت و معنویت و آنهاهمه رفت، رفت که رفت. به جایش یک کدورت و ظلمت و یک ضیقی آن چنان آمد که خیلیها متوجه شدند، خیلی از افرادی که اینهاارتباطی هم با این مسائل نداشتند فهمیدند. مرحوم آقا حالشان عوض شد، دیگر ساکت شدند و دیگر هیچی نگفتند و فلان. خلاصه مجلس شیطانی شد. مشخص بود که اصلا به طور کلی آن وضعیت عوض شد. خب البته طرفین خیلی ناراحت شدند هم پدر عروس و هم پدر داماد مخصوصا پدر عروس خیلی ناراحت شد و بعد خلاصه مسائلی به وجود آورد و اینها و در مجلس عقد حتی دعوت نکرد آن شخصی که همچنین حرفی را زده بود. خلاصه این قضیه باعث شد که مرحوم آقا، عقد این دو تا را نخواند و کسی دیگر خواند [البته] در مجلس دیگری که گرفتند.

