استجابت دعا به واسطۀ طلب حقیقی و اتّکای به خدا
4میبینید که خیلی عجیب است! باید کتابش را بخوانید تا ببینید. حالا قضیّه چیست؟
یک صورت این است که: واقعاً ملاّ به علم غیب خبر داشته است که آنجا آش خیرات میکردهاند و مردم نمیدانستند و به مردم گفته است که بروید. صورت دوّم اینکه: اتّفاقاً آش خیرات میکردند و این اصلاً نمیدانسته است و به مردم گفته است: «آنجا بروید که آش خیرات میکنند!» و اتّفاقاً هم آش خیرات میکردند. مردم آش را گرفتهاند، و او هم آش را گرفته است.
یک صورت سوّم هم داریم، و این مطلبی که میخواهم بگویم اینجا است: هیچ آشی نبوده است و ملاّ هم هیچ خبری نداشته است و میخواسته است که مردم را گول بزند که بلند شوند و بروند تا دکّان خلوت بشود و نان خودش را بگیرد. این جمعیّت مردم هم به هوای آش حرکت کردهاند و آنجا رفتهاند و در خانه را زدهاند و آش خواستهاند: «به ما آش بدهید!» آنجا آش پیدا شده و درست شده است، و خود ملاّ هم آش گرفته است!
این خیلی عجیب است که وقتی اصلاً هیچ خبری نیست، در اثرِ خواست، بالأخص خواست جماعت، پیدا میشود! مثل خشکسالی که وقتی باران از آسمان نمیآید، مردم باید در بیابان بروند و دعا کنند و بگویند: «خدایا باران بفرست!» مردم دعا میکنند و باران میآید؛ نه اینکه خدا آن زمان میخواسته است که باران بفرستد و اینها رفتهاند و یک امر غیبی کشف شده است، یا اینکه این باران صُدفه بوده است؛ نهخیر، باران بهواسطۀ دعا موجود میشود و نازل میگردد. این مسئله خیلی جای بحث دارد و حقّ مطلب هم همین است و واقعاً هم همینطور است؛ مردم از خدا باران میخواهند، خدا هم باران درست میکند و میدهد.
حکایت دعای باران و نماز استسقاء آیة اللَه خوانساری و مردم قم
در همین زمانِ متّفقین که انگلیسها در قم بودند، یعنی یک سال بعد از اینکه بنده به قم رفتم، خشکسالی عجیب و غریبی به قمیها دست داد و رودخانه که بالأخره همیشه آب داشت، یک قطره هم آب نداشت! همۀ آب این آبانبارهای چهلپلّۀ قم هم تمام شده بود! همۀ مردها و زنها کوزه به دست میگرفتند و در صف میرفتند و باید این چهل پلّه را میایستادند تا یکییکی نوبتشان بشود؛ آنوقت در آنجا کوزهها را بر سر همدیگر میزدند و کوزهها میشکست تا یکی بتواند کوزهاش را آب کند! همۀ آبانبارها خشک شده بود و دیگر تمام قم در شُرُف هلاکت بود. مردم پیش آیة اللَه آقای آقا سیّد محمّدتقی خوانساری آمدند و به ایشان که از مراجع قم و مرد خیلی خوشقلب، پاک، سیّد حرّ، سرسخت، ساده و بیریا و... بود، گفتند: «آقا یک نماز باران و استسقاء بخوانیم؛ مردم دارند میمیرند!» خیلی مفصّل است؛ مختصر و کوتاهِ مسئله اینکه: آقا سیّد محمّدتقی گفت: «خیلی خوب، اعلام کنید که پسفردا که روز دوشنبه است، به مصلّیٰ برویم!» مردم حرکت کردند تا به مصلّیٰ بروند و آنجا نماز بخوانند و خود ایشان هم همینطور پا برهنه و با همین خصوصیّات حرکت کردند. واعظ هم آقای اشراقی بود ـ لابد شنیدهاید که مرحوم آقای اشراقی از وعّاظ خیلی خوب و خیلی بلیغ و فصیح بود ـ و ایشان هم به سمت مصلّیٰ حرکت کردند، و تمام طلاّب و زن و مرد، همه حرکت کردند تا به مصلّیٰ بروند برای اینکه نماز بخوانند.

