استجابت دعا به واسطۀ طلب حقیقی و اتّکای به خدا
3شما ببینید این حرف چقدر پر محتوا و پر معنا است!
میگویند:
یک روز دختری را برای خودش به عروسی گرفته بود. این دختر خیلی قشنگ
بود و ملاّ نصرالدّین نشسته بود و به او غذا تعارف میکرد که بفرمایید بخورید! و این دختر میخورد. یک بار ملاّ یک قاچ خربزه به دختر تعارف کرد و گفت: «خربزه بخور!» دختر گفت: «از کدام بخورم؟ از این بخورم یا از آن؟» چون یک قاچ بیشتر نبود، ملاّ گفت: «یعنی چه؟! چه میگوید؟!» بعد تخم مرغ جلویش گذاشت و گفت: «پس این تخم مرغ را بخور!» گفت: «کدام را بخورم؟» ملاّ گفت: «این تخم مرغ را بخور!» بعد فهمید که چشم این دختر و ملکۀ عالم اصلاً چپ است! ملاّ گفت: «هر عیبی میخواهی داشته باشی، داشته باش؛ فقط من را دوتا نبین!» چون خیلی کار خراب میشود؛ اگر مرا دوتا ببینی آنجا دیگر غیرت خدا است!
این خیلی مهم است؛ و این هم از کلمات ملاّ است.
حکایت ملاّ نصرالدّین در استجابت دعای عامّۀ مردم
میگویند:
ملاّ نصرالدّین به دکّان نانوایی رفت تا نان سنگک بخرد، دید دکّان نانوایی خیلی شلوغ است. فکری کرد و با خودش گفت: چهکار کنم؟ اگر من بخواهم از اینجا نان بگیرم باید تا عصر بایستم؛ امّا من میخواهم بروم و ناهار بخورم، و نمیشود که بایستم تا بخواهد نوبت به من برسد! گفت: خلقاللَه! گفتند: بله؟ گفت: شما چرا اینجا ایستادید و منتظر نان هستید؟! گفتند: چهکار کنیم؟ گفت: به آن پشت بروید، در آن خانه آش مجّانی میدهند!
همۀ مردم از دکّان نانوایی بیرون ریختند و خلوتِ خلوت شد! همه رفتند تا آش بگیرند. اینقدر خلوت شد که میتوانست نان بگیرد و ببرد! با خودش فکر کرد که همۀ این مردم به آنجا رفتند؛ این بیجهت نیست! و الاّ مردم بیجهت حرکت نمیکنند، لابد یک خبری هست، پس من هم بروم تا ببینم چیست، و ظرف آشِ ما از بین نرود! خودش هم نان نگرفت و به دنبال خلقاللَه رفت. اتّفاقاً دید که آنها دارند آش میگیرند، خودش هم یک کاسۀ آش گرفت و به خانهاش رفت!

