مکتب عرفان مکتب حرّیت، منطق و حرکت براساس حق
5دشمن هستند. باندبازی مال این راه نیست، ما از این چیزها فرار کردیم و به این جا پناه آوردیم. چرا این همه اختلاف در مسیر؟ در شرایطی که شما حیو حاضر و در بین ما هستید. این از دو حال خارج نیست یا این که همه ما به عبارتی که نوشته شده ول معطل هستیم یا این که تدبیری پشت این قضایا پنهان است که یقیناً همین است. در گوشه و کنار این شبهات بیان میشود که چرا آقا موضع صریح و واضح خود را اعلام نمیکند و همیشه جایی را برای ابهام باقی میگذارند؟ و چرا این افراد را حداقل از موضع و مسئولیت و موقعیتی که از قبل شما به آنها رسیده اند، ساقط نمیکنید که هم شما خودتان نجات یابید و هم خودشان نجات یابند و هم بقیه را آزاد و رها کنند ای کاش از سخنرانیهای مجالس فقط حرفهای قشنگ وحق نمیشنیدیم بلکه عملهای قشنگ و حق میدیدیم. بعد دیگر خب با یک شعری هم مسئله تمام شده و مطلب به پایان رسیده.
خب این مطالبی بود که بعضی از مخدرات [نوشتند و] اسمشان را [هم] ننوشتند و داعی هم نیست برای این مطالب. چون مسئله مطلبی است که صرفا ایشان نسبت به این قضیه به این کیفیت آگاهی نداشته باشند بقیه هم یک همچنین مطالبی در دل دارند منتهی بعضیها ابراز میکنند و بعضیها اغماض میکنند.
علی کل حال مطلبی که به نظر رسید منامروز عرض کنم راجع به نقطهمشترک [ی است که] بین سلوک مرد و زن قرار دارد. اگر نظر شریف رفقا باشد در آن جلسات قبل قرار بود راجع به این قضیه مطلب را جلو ببریم ولکن بعضی از مطالب پیش آمد که البته آن مطالب هم بیانش خالی از لطف نبود و یک مقداری با آن مسئله فاصله گرفتیم.
در جلسهای که در کرمان [داشتیم] نمیدانم رفقا آن نوار کرمان را متوجه شدند یا نه در آن جا به نظر رسید که بحمداللَه رفقا ودوستان به آن مقداری که باید راه و مسیر خود را بیابند مطلب به گوش آنها رسیده. یاد دارم از مرحوم آقا رضوان اللَه علیه که ایشان میفرمودند من در طول اقامتی که در طهران بودم چند مقابل آن چه که برای راهنمایی و ارشاد خلق به سوی خدا و سیر وسلوک، مطلب و راهنمایی لازم است، چند مقابل آن را بیان کردم. دیدید بعد از مرحوم آقا چه بر سر این راه و مکتب ایشان آمد؟! افرادی که از نزدیکترین اشخاص به مرحوم آقا، بودند چه مکاشفات دروغ آمدند خودشان برای من نقل کردند که در همین قسمت آخر جلد دوم اگر رفقا دیده باشند بنده برخی از آنها را آمدم بیان کردم. در صدد افشای اسرار بنده در این قسمت دوم نبودم، بلکه چاره نداشتم جز این که بیایم و یک مقداری پرده را بالا بزنم و آن نقاط سیاه و ابهامیکه بر پیشانی این مکتب نگاشته شده بود آن نقاط را بردارم و این

