حقیقت فطرت و جایگاه آن در مسیر کمال انسان
7خود، به پیغمبر میگوید خب یا رسول اللَه من الان میخواهم برگردم به سمت پدر و مادر خود، اینها که مسیحی هستند غذاهای اینها که معلوم نیست فرض کنید که چیست، حالا میگویید بنده بروم چهکار کنم، طبعا یا رسول اللَه من باید حسابم را جدا کنم، کتابم را جدا کنم، دفتر و دستکم را باید جدا کنم، اتاقم را دیگر باید از اینها جدا کنم، دیگر اینها نجس هستند، دیگر نباید به اینها نگاه کرد، دیگر نباید با اینها انسان رفت و آمد داشته باشد، دیگر انسان را آلوده میکنند. رسول خدا فرمود چه میگویی؟ چه میگویی؟ اینها پدر و مادر تو هستند درست است، باید تو بیش از آن زمانی که با اینها بودی به اینها احترام بگذاری، این مطلبی را که رسول خدا میفرماید باید بیشتر احترام بگذاری نه از باب این است که جلوی اینها ادا و اطوار در بیاوری، نه! از این باب است که باید صحنه سازی کنی در جلوی اینها و به عبارت دیگر خود را جور دیگری وانمود کنی تا اینها بیایند جذب بشوند، نخیر! رسول خدا همان دینی را که به عنوان دین فطری این جوان آن دین را پذیرفت، حالا دارد راه و رسم همان دین را به این جوان یاد میدهد، میگوید آن دینی که من آوردم آن دین دین الفت است، دین افتراق نیست، آن دین دین محبت است، دین جدایی نیست، پدر و مادر تو اعتقادی دارند، آن اعتقاد برای خودشان محفوظ است التفات فرمودید، تو اعتقادی داری اعتقاد تو به تو حکم میکند این پدر و مادر که تو را به وجود آوردند از نعمت زندگی و حیات تو را بهرهمند کردند و برای تو زحمت کشیدند، در عالم تکوین و درعالم خلق این زحمت و بیهوده و هدر نیست، هر چیزی در جای خودش جا دارد هر چیزی در موقعیت خودش باید ملاحظه بشود، این پدر و مادر الان باعث وجود تو در این عالم شدند گرچه آنها دارای عقیده مختلف هستند، ولی آنها که نادان هستند آنها که توجه ندارند، نباید تو کاری انجام بدهی که موجب ناراحتی آنها بشود، گرچه آنها دین دیگری دارند و تو دین دیگری التفات میکنید که چقدر مسئله حساس است، نباید تو کاری انجام بدهی که اینها در پیشگاه خودشان و وجدان خودشان خود را به حق و تو را به غیرحق ببینند، نباید این کار را انجام بدهی، نباید کاری انجام بدهی که در وجدان خودشان احساس کنند حق با آنها است و تو در این جا داری ظلم میکنی، باید به آنها محبت کنی باید به آنها احترام بگذاری، وقتی که آن جوان میآید پیش این افراد و پیش آن پدر و مادر وقتی که میآید آنها میبینند که عجب! این در آن زمان به چه نحوی بود و الان که از پیش پیغمبر آمده ...، چرا اینجوری شده؟ چرا اینقدر احترامش بیشتر شده؟ چرا اینقدر اعتقادش نسبت به اینها بیشتر شده؟ چرا اینطور است خب این که همان مسیحی بود که قبلا بود، دیگر توجه نداشت این احترام موجب میشود که فطرت آنها بیدار شود، یعنی چه؟ یعنی این مرد و این زن با خود میگویند الان که این دینش را جدا کرده به جای این که با ما سر خصومت در پیش بگیرد، اتفاقا آمده سر محبت باز کرده، به جای این که

