در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

اهمیت مساله تصحیح فکر نسبت به امور اعتباری و واقعی

14001
نسخه عربی

اهمیت مساله تصحیح فکر نسبت به امور اعتباری و واقعی

3
  •  آنها توقع داشته باشیم که هر وقت با آنها روبرو می‌شویم آنچه را که خدا می‌خواهد اجرا کنند، یک هم‌چنین چیزی خیال نمی‌کنم به ذهن کسی خطور کرده باشد و همین‌طور که آنچه که خود آنها هستند در ارتباط با تقدیر و مشیت الهی همین‌گونه با ما باشند و نسبت به تنزیل مشیت پروردگار و تقدیر مشیت الهی هیچ‌گونه سستی، کاستی، ناراحتی، قبض، نگرانی، تشویش و کدورت و تألمی بر قلب ما ننشیند و هر چه را که واقعا مشیت الهی است با کمال میل ما پذیرا باشیم و یادم است در آنجا این قضیه را مطرح کرند، که یک روز رسول خدا در مدینه مهمان یکی از انصار بودند، وقتی که پیامبر تشریف آوردند به منزل آن شخص انصاری، آن مرد در خانه نبود، عیال آن شخص آمد از پیغمبر پذیرایی کرد، در را باز کرد اکرام کرد احترام کرد، خیلی واقعا نهایت محبت را نسبت به پیغمبر نمود، در همین که پیغمبر رفته بود و نشسته بودند ظهر بود مشغول کار و برنامه منزل و غذا تهیه کردن و اینها بود یک مرتبه‌بچه این زن می‌افتد در چاه، یعنی پیغمبر در منزل نشسته بودند و بچه این زن می‌افتد در چاه و می‌میرد و فوت می‌کند، این زن می‌آید بالای چاه نگاه می‌کند بله! بچه افتاده و خلاصه همان جا ...، حالا یا می‌آورد بیرون یا می‌بیند کار تمام است و ابدا سر و صدایی، صدایی بلند کند، ناراحتی قضیه‌ای، یعنی خیلی این عجیب می‌آید و این فقط به زبان آسان می‌آید، الان وقتی که این قضیه را می‌گویم و فکر می‌کنم می‌بینیم که خیلی واقعا مشکل است، آنوقت شما ببینید چه زنهایی پیدا می‌شوند، اصلا گوی سبقت را از خیلی از مردها می‌ربایند و اصلا به روی خودش نمی‌آورد که هم‌چنین قضیه اتفاق افتاده، مدتی می‌گذرد و مرد وارد منزل می‌شود و خلاصه می‌گوید بله! پیغمبر آمدند و مدتی است نشستند و فلان، مرد چیز می‌برد و اینها بعد از مدتی می‌بیند سر وصدای از بچه نیست، سؤال می‌کند بچه کجاست؟ می‌گوید رفته منزل یکی از همسایه‌ها رفته آنجا، شلوغ می‌کرد شیطانی می‌کرد فرستادمش آنجا، پیغمبر می‌آید غذا بخورد و هیچ به روی خودشان هم نمی‌آورند، حالا به حسب ظاهر هر چه بوده و هیچی، غذا می‌خورند و دعا می‌کنند بلند می‌شوند پیغمبر می‌آیند منزلشان، وقتی می‌آیند منزل این زن رو می‌کند به شوهر می‌گوید قضیه راستش این است، این داشت چیز می‌کرد من مشغول بودم و متوجه نبودم می‌رود در حیاط سر چاه، آن موقع همه چاهها در منزل بود دیگر چاه آب کشی آب می‌کشیدند و این افتاد، یکدفعه مرد متوحش می‌شود و می‌روند بچه را در می‌آورند و فلان بله بچه فوت کرده ساعتهاست، بله می‌آید آن شخص به پیغمبر خبر می‌دهد و رسول خدا به افرادی که در همان جا بودند در مسجد می‌گویند بلند شوید بروید در منزل این انصاری بچه این را کفن و دفن و اینها بکنید، بله آنها می‌آیند این بچه را دفن می‌کنند وقتی که مراجعت می‌کنند پیش پیغمبر دیگر گذشته بود دو یا سه ساعتی، حضرت می‌فرماید من بر انبیاء گذشته به وجود چنین زنانی در امتم مباهات می‌کنم فخر می‌کنم، التفات کردید مسئله از چه قرار