حرمت ظلم و کمک به ظالمین
7قال صفوانُ: فَذَهَبتُ و بِعتُ جِمالی عن آخرها، فَبَلغَ ذلک إلیٰ هارون، فَدَعانی. فقال لی: «یا صفوانُ، بَلغَنی أنّک بِعتَ جِمالَک.» قلتُ: نعَم. فقال: «لِمَ؟» فقُلتُ: أنا شیخٌ و أنّ الغِلمان َ لا یفونَ بِالأعمالِ.
«صفوان میگوید: من از نزد حضرت برخاستم و رفتم و تمام شترهای خود را تا آن یک دانۀ آخر فروختم. این مطلب به هارونالرّشید رسید و مرا پیش خود خواند و گفت: ”ای صفوان، به من خبر رسیده است که تو تمام شترهایت را فروختهای!“ گفتم: بله! گفت: ”چرا؟“ گفتم: من پیرمرد و ناتوان شدهام و این غلامهای من دیگر به اعمالی که وظیفه دارند، وفا نمیکنند.»
فقال: «هیهات، هیهات! إنّی لأعلمُ مَن أشارَ علیک بهذا؛ أشار علیک بهذا موسی بنُ جعفر!»
«هارون گفت: ”هیهات، هیهات! من میدانم چه کسی به تو اشاره کرده است و این حرف را به تو زده است تا بروی و شترهای خود را بفروشی؛ موسی بن جعفر تو را به این مطلب، اشاره کرده است!“»
قلت: ما لی و لموسی بنِ جعفر؟ «مرا با موسی بن جعفر چهکار؟»
فقال: «دَع هذا عنک! فواللَه لولا حسنُ صحبتِک لقَتَلتُک!»1
«هارون گفت: ”از این حرفها دست بردار! قسم به خدا اگر ما با تو سابقۀ صحبتها و معاشرتهای نیکو نداشتیم، گردنت را میزدیم!“»
نحوۀ توبۀ حقیقی از گناه کمک به ظالمین
مناقب ابنشهرآشوب روایت دیگری از پسر ابوحمزۀ ثمالی که اسمش علیّ بن ابیحمزه است، نقل میکند:
من رفیقی داشتم که در جوانی از نویسندگان بنیامیّه بود. یک روز به من گفت: «من میخواهم خدمت امام جعفر صادق علیه السّلام برسم؛ برای من اجازه بگیر!» من إستیذان کردم و اجازه گرفتم و حضرت اجازه دادند. هنگامی که داخل شد، سلام کرد و نشست.
ثمّ قال: «جُعِلتُ فِداک! إنّی کنتُ فی دیوانِ هؤلاءِ القوم فأصَبتُ مِن دنیاهم مالًا کثیرًا.» و أغمَضتُ فی مطالِبه.
«هنگامی که نشست عرض کرد: ”فدایت شوم! من در دیوان این دسته از مردم (یعنی بنیامیّه) هستم و از دنیای آنها مال زیادی بهدست آوردهام.“ (راوی حدیث که پسر ابوحمزۀ ثمالی است میگوید:) البتّه مطالبی هم گفت که من از یاد کردنش إغماض میکنم و نمیگویم.»
- رجال الکشّی، ص ٤٤١.

