بررسی حیثیت ظاهری و باطنی اعمال در اتصاف به حسن و قبح
7همه مال این است که این حضرت شیطان ایشان تشریف آورده، تمام زوایای قلب و گرفته اگر من این کار را نکنم این جور خواهد شد. این صدمه خواهد دید این راه از بین خواهد رفت آن راه بی صاحب میماند کی میتواند این بار را بردارد اگر من بر ندارم این بار، زمین میماند و ... چیزهای دیگر، میآید و موقعیت انسان را، نه آقا جان تو بار رو بگذار زمین ببین صاحب خودش میآید، بر میدارد.
اویس آمد در مدینه، بعد از ارتحال پیغمبر صلی اللَه علیهوآله آمد در مدینه، خلق اللَه جمع شدند آی شنیدیم اویس آمده، اویس آمده، همانی که در زمان پیغمبر صلیاللَهعلیهوآله آمد و پیغمبر در مدینه تشریف نداشتند و به خاطر رضایت مادر برگشت و پیغمبر را ندید، اینها سالک هستند اینها این سالک است، اینکه برای ما از این قضایا خیلی اتّفاق میافتد اینها سالک هستند، اینها رند هستند، این قول امروزیها اینها رمز گشایی کردند، اینها آمدند و رمز راه خدا را باز کردند، در تمام عمرش، پیغمبر را نمیبیند و میآید و در مدینه میبیند بیشتر بخواهم بمانم مادرم اجازه نداده، مثل اینکه خدا هم شوخیاش میگیرید حالا هیچ وقت پیغمبر از مدینه بیرون نمیرفت، یک روز قبل از اینکه بیاید، میگذارد میرود بیرون، آخر اینها هم حسابی و کتابی، آدم مینشیند بیند که چیه قضایا؟ و اینها خلاصه اینکه خدا هم یک چیزیش میشود یعنی بیهیچی نیست قضایاو اینها همه حساب و کتاب دارد، حساب میکند، با باطنش حساب میکند، با وجدانش حساب میکند دیدن پیغمبر نهایت آمال او، نهایت آرزوی اوست، اصلًا جان میدهد برای اینکه پیغمبر را ببیند، خوب بعدش معلوم است دیگر وقتی اویس میآید میفهمد این در قبلش به پیغمبر چه میگذرد دیگر نیاز به توضیح و تفسیر نیست، ولی وقتی که ملاحظه میکند که الان در دستور پیغمبر در اینجا چه اقتضا میکند بمانم سر مادرم را شیره بمالم بگویم سفرم طول کشید، شترم یک خورده زمین خورد، دو روز هم، شترم مریض شد، بالاخره یمن تا مدینه خیلی راه است دیگر از آنجا بخواهد بیاد اینجا، هزار تا از این بهانهها ما میتوانیم درست کنیم، نمیدانم حیوان به ما حمله کرد، نمیدانم من مریض شدم تو راه، فلان شدم و مادرم هم باور میکند قبول میکند و باور میکند و هیچ از خودش هم دلخوری ندارد، ولی ولی ولی مادر را توانستی از خودت راضی کنی، امّا وجدانت را هم توانستی یا نه، سر وجدانت را شیره مالیدی، سر وجدانت را شیره مالیدی، چون اویس عاشق پیغمبر بود، چون اویس نفسش صاف بود، چون اویس قلبش متّصل بود، چون اویس آن طنابی که بین خودش و پیغمبر بود، آن عروه آن عروة الوثقی همین و استَمسَک بِالعُروَة الوثقی همین است که بین اویس و پیغمبر بود، این وُستَمَک این است. عروة الوثقی این است.

