در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

عملكرد امیرالمومنین در جنگ صفین فرا تر از ادراك بشر

13985
سال 1430
نسخه عربی

عملكرد امیرالمومنین در جنگ صفین فرا تر از ادراك بشر

6
  • آخر هنوز آلوده نشده است، هنوز پدرسوختگی یاد نگرفته است، هنوز حقّه بازی و کلک و نفاق یاد نگرفته است، وقتی همین بچّه به سن هشتاد سالگی رسید به به به به، به سن هفتاد سالگی و شصت به بالا و اینها رسید، خوب قشنگ سفت، محکم، چنان به این دنیا چسبید، که دنیا هم بخواهد ولش کند، این ول نمی‌کند. آخر قضیه برعکس است.

  • أمیرالمؤمنین می‌گوید: این دنیا دنبال من افتاده است هر چه میگویم برو، می‌آید دنبالم، برو من سه طلاقت کردم، فلان کردم، چه می‌خواهد این دنیا، می‌آید دنبال من، قضیه ما، نه این که دنیا دنبالمان است بلکه دنیا هم بخواهد ما را رها کند، ما چنان به او چسبیدیم، مثل چسب دوقلو، دو تا را با هم قاطی می‌کنند می‌زنند، آن وقت دیگر چنان سفت این دو بر هم می‌چسبند، این دنیا یکدانه قوطی است، ماهم یکی، این دو تا را با هم قاطی می‌کنیم، نفسمان را با آن مسائل دنیا پیوند می‌دهیم، با این خصوصیات، با این برو بیاها، با این ریاستها، با این چیزها، خبر هم ندارد، بدبخت تو که دو روز دیگر از دنیا می‌روی.‌

  • یکی از رفقا، دوستان تعریف می‌کرد، یکی از دوستان است نمی‌دانم گفتم این را به رفقا، یک سید ساده‌ای بود، فوت کرد، من هم دیده بودمش، پیر بود، آن زمانی که من دیدم سنش حدود هشتاد بود، بله هشتاد بود، من در حدود سیزده، چهارده سالگی ایشان را دیده بودم، یک سیدی بود، پیر بود، به نسبت سواد کمی هم داشت، ولی خیلی ساده بود، ساده بود، این افتاده بود در آن زمان هفتاد، هشتاد سالگی افتاده بود دنبال اکسیر و کیمیا و نمی‌دانم از این بساط، خلاصه طلا و از این مسائل و این چیزها افتاده بود و صحبت هم می‌شد این طرف و آن طرف، در مجالسش، ما هم خوب کوچک بودیم، خوشمان می‌آمد از این چیزها بشنویم، می‌رفتیم راهش می‌انداختیم که این هم مثلًا از چیزهایش تعریف می‌کرد، فلان کوه رفتم، فلان گیاه را از فلان کوه درآوردم، و بعد به هند سفر کردم در فلان شهر هند فلان نمی‌دانم عقاقیر را آن جا فلان کردم، این چیزها را در می‌آورد و ما هم از این خوشمان می‌آمد و از این مسائل، برای ما می‌گفت گاهی اوقات اینها را هم جلوی‌ جمیعت می‌گفت، ولی به او می‌خندیدند، و بعضی‌ها به او گوش می‌دادند، مثل ما بچّه بودند یا بچّه‌تر بودند، خلاصه گوش می‌دادند و از این چیزها بود، یک روز این بنده خدا فوت می‌کند، یک شخصی از منتسبین نقل می‌کرد، که این رفته بوده در مشهد، در همان ماههای آخر عمر رفته بوده در مشهد، در جوار حضرت، که در مشهد بماند، حالا هشتاد هم سنش گذشته ها، از هشتاد هم عبور کرده، برود در مشهد بماند و به امام رضا علیه‌السّلام دخیل بشود تا این که بالاخره این کیمیا را گیر بیاورد، حضرت این کیمیا را به او بدهد، و بیاید تمام دنیا را فتح کند، دیگر کیمیا گیر آوردیم دیگر طلا، تمام این ظرفها را طلا می‌کنیم، خیال می‌کند طلا هم خوردنی است، بابا طلا خوردنی نیست، طلا که چقدر مگر می‌شود شکمت جا می‌گیرد، خوب بابا این قدر دارد رزقت می‌رسد.