تبیین مسیر حق توسط اولیاء الهی بهعنوان بزرگترین لطف خداوند در آخرالزمان
8معلوم شد که همین آقاست دیگر ایشان از عزلت به در آمدند و بنای بر تبلیغ گذاشتند، بنای بر رسالت تبلیغ و انتشار شریعت و آیین، و از کنج خلوت به در آمدند و میگفتند که: ایشان خوب چکار میکند؟ شفا میدهد! میگفتند بله ایشان افراد نازا را اینها را بچّهدار میکند، یعنی دعا میخواند، نمیدانم چکار میکند، این بچّهدار میشوند افرادی که مثلًا خوب چیز دارند، حالا یا زن، مرد هر کدام اینها یا بالاخره علی کل حال یک عنایتی میکند، ایشان یک تفضّلی میکند، دعایی میکند لابد دیگر این جوری دعا میکند، مردم هم بیچارهها میرفتند پیش او و اینها و بعضیها هم شفا میگرفتند، بعضیها هم شفا میگرفتند، لابد متوجّه شدید منظور بنده را از شفا دادن، خوب اینها هم که شفا میگرفتند خوب نمیتوانستند بیایند بیرون بگویند این چه دعایی کرده، خوب آبرویشان میرفت آن جا، میدیدند بله این خانم تا به حال خبری نبود حالا شکمش جلو آمده، پس حتماً دعا کرده دستی کشیده، چیزی کرده.
این قضیه همین طور پیچید یکمرتبه صدایش از توی بغداد در آمد که بله چه نشستهاید که این امام زمان شفا میدهد! ولی شفای فیزیکی میدهد، نه شفا با دعا، و نمیدانم با دعا و اینها نیست، قضیه و بعد دیگر گرفتندو زدنش و مثل اینکه نمیدانم چکار کرد و فرار کرد و مخفی بود و بعد هم بنده اطلاعی ندارم.
یک روز بنده خدا همان واسطهای که بود آمده بود منزل مرحوم حدّاد، مرحوم حدّاد رو کردند گفتند که: این امام زمان حالا شناختی این امام زمان را، حالا شناختی، خوب اینها چه هستند؟! اینها اولیاء خدا با یک نگاه میفهمند آن موقعی که وقتی گفتند این الاغ، امام زمان است. آن چنان این مطلب بر این شخص گران آمده بود که گیج شده بود، و اگر نبود این که اعتماد به شخص حضرت حدّاد داشت، شاید اصلًا به طور کلّی یک کشیده هم در گوش فرض کنید که آن گوینده هم میزد، خجالت نمیکشی فلان نمیکنی. همین طوری یک نگاه میکنی یک حرفی میزنی، ولی خوب آن مسئله اعتماد و اینها آن یک مسئله یک مرتبه انسان میبیند که عجب تمام آن بافتههایی که در این مدت سالیان سال در ذهن خودش بافته بود یک مرتبه ریخت، ریخت و نابود شد و همهاش از بین رفت. خوب پس بهتر است که انسان از اوّل در یک مسیری برود که کار به اینجا نرسد در یک راهی قدم بردارد که این طور نباشد که به این وضع و به این موقعیت در بیاید.

