تبیین مسیر حق توسط اولیاء الهی بهعنوان بزرگترین لطف خداوند در آخرالزمان
6یکی از آن افراد یکی از بستگان ما بود که خدا رحمتش کند به رحمت خدا رفته، ایشان هم آمده بود و چشمش به سیمای ناملکوتی این بیپیر و عوضی افتاده بود، تقّلبی همین است، دیگر افتاده بود، و شیفته شده بود! خلاصه رفته بود و آمده بود پیش ایشان و عجیب تعریف میکرد، آقا ما امام زمان علیهالسّلام را زیارت کردیم، آقا من امام زمان علیهالسّلام را دیدم این حکایت را بنده در همان دورهای که قرار است از مرحوم آقا انتشار پیدا بکند، یکی از آن چیزهایی که من اضافه کردم، این داستان است، حکایات کلیدی بنده در آن جا اضافه کردم، آن چیزهایی که ایشان نفرمودند، آمد پیش ایشان که خلاصه آنجا امام زمان علیهالسّلام در مسجد کوفه است و ایشان هی میگفتند که آخر یقین داری، میگفت: آقا این حتمی است حتمی و بلند شویم برویم ببینیم ایشان را، ایشان گفتند که: آقا خودت برو سلام ما را هم به او مثلًا برسان، خودت برو، شما عوض ما ایشان را زیارت کن نه آقا اصلًا باید برویم ببینیم گفتند خیلی خوب راه افتادند از کربلا به سمت نجف، آقای حدّاد خوب فرمودند: حالا که میخواهیم دیدن امام زمان علیهالسّلام برویم یک جعبه شیرینی هم بخریم، دست خالی، دست خالی که خوب نیست! عجب آنها چه، گیر چه چیزهایی میافتادند، واقعاً چه اوضاعی آقای حدّاد، پیرمرد باید بلند بشود برود امام زمان علیهالسّلام را ببیند، امام زمانی که حالا میگویم کارش به کجا رسید حالا یک قدری تأمل بکنید خلاصه گفتند یک جعبه شیرینی از همان نجف، که از نجف میخواستند بروند کوفه از همان شیرینی فروشیها وآنجا از یک جعبه شیرینی هم خریدند که خوب کام امام زمان علیهالسّلام را هم شیرین کنند، حالا میروند دست خالی نباشند رفتند با هم خلاصه دو سه نفری، آن حاج محمّد علی خلف زاده، آن هم در این جریان بود، در این قضیه دو سه چهار نفر بودند از کاظمین هم یکی دیگر آن هم بود، خلاصه رفتند در آنجا و بعد که وارد مسجد کوفه شدند، رفتند در آن قسمت، یک مرتبه آن بنده خدایی که واسطه بود، هی دید در رفتن، حرکاتش عوض شد در صحبت کردن، حالا میخواهند خدمت حضرت برسند، حالا میخواهند خدمت حضرت برسند، بعد یک خورده آهسته فاصله گرفت.

