در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

بررسی وقائع روز عاشورا در دو جنبۀ خیر و شر

14075
سال 1430
نسخه عربی

بررسی وقائع روز عاشورا در دو جنبۀ خیر و شر

5
  • یک شب برای رفقا عرض کردم یک نظر به یکی از این حجب نورّیه، یک لحظه‌اش باعث می‌شود که تا آخر عمر، انسان به این لذّات دنیا دیگر نگاه نکند، درست شد، یک لحظه نظر به این حجب نورّیه باعث می‌شود که انسان دیگر در تمام مدّت عمر به این مظاهر اسماء جمالیه پروردگار که در این دنیا هست دیگر نظر نیاندازد، اصلًا دیگر نگاه نکند، دیگر همه به چشمش زشت و قبیح بیاید، و بدون جلب جاذبه‌ای بخواهد برای او جلوه بکند، حالا شما این را در نظر بگیرید که آن مقام ملائکه، مقام رسل اعظم الهی، مقام ملائکه مقرّب، مقام جبرائیل امینی که وحی بر پیغمبر می‌آورد. این می‌گوید مصاحبت با او برای من ملالت می‌آورد! خوب، این چیه قضیه! اصلًا چی چی هست! این جوری شعرهای حافظ را نباید خواند، باید دید که این چه دارد می‌گوید، می‌گوید من از نفس ملائکه مقّرب ملالت پیدا می‌کنم وقتی که جذبات ذاتیه توحیدّیه تو به من می‌خورد، و اجازه نمی‌دهد که از مقام ذات به مقام اسماء و صفات تنّزل پیدا کنم، این مقامی که ایشان دارد، در آن مقام صحبت می‌کند که مقام جلوات ذاتیه است و در آن جا اسم و صفت و رسم و حدّی وجود ندارد همان جایی است که می‌گوید: لو دنت انملة لأحترقت اگر یک لحظه، یک بندانگشت از این مرتبه بخواهم بالا بیایم، فروغ تجلّی بسوزد پرم، یک بندانگشت بخواهم بیایم آن جا فروغ تجلّی چیه؟ هان‌!

  • خوب دیگر رفقا می‌دانند، فروغ تجلّی ذات است جبرائیل در مقام فروغ تجلّی اسماء است و مقام تجلّی اسماء محدوده معلولیت و نقصان علی را دارد و در آن مرتبه ذات، معلول نمی‌تواند آن مرتبه را تحمّل کند و مندک می‌شود و دیگر جنبه معلولیت و محدودیتش ساقط میشود واز بین می‌رود، جبرائیلی نمی‌ماند، اگر ذره‌ای زین نمط برترم، یک ذره بخواهم از این جا بیایم بالا یک ذره بخواهم، پااز حدود وجودی خودم بیرون بگذارم، فروغ تجلّی بسوزد پرم الان ما دارای یک محدودّیتی هستیم باید بدن ما به این درجه، از حرارت باشد. حرارت ٣٧ درجه باید باشد، پایین تر ٣٦ درجه ضعف می‌کنیم، بالاتر برود تب می‌کنیم، می‌گویند: خیلی خب، یک درجه را قبول می‌کنیم دو درجه را هم قبول می‌کنیم بدن می‌آید تا سه درجه چهار درجه، پنج درجه را دیگر نمی‌شود بگویی بدن قبول می‌کند، پنج درجه کسی تب بکند در عرض مدت کوتاهی، چند ساعتی، مغز تمام سلولهایش می‌سوزد. چرا خدا برای ما این قدر، پنج درجه بیشتر، بشود ٤٢، تمام است. چرا کار بدن را خدا به این وضعیت قرار داده؟ حالا اگر قرار باشد یکدفعه از ٣٧ بشود ٥٠، یعنی آن حرارت کم بشود ٥٠ به جای سوختن بخار می‌شود، وقتی ٥٠ بیاید پایین می‌بییند این جا هیچی ندارد، خلاص، راحت می‌شود. عوضش راحت می‌شود در این دنیا، خوب گفت: