شراکت در أعمال خیر و شر دیگران بهواسطۀ رضایت از آن عمل
4این است قضیه، خلاصه همهاش سر سفره و نان و حلوا نیست، قضیه ما مسئله همهاش با شرکت در مجالس و صحبت و وعظ و اینها نیست!! عمل به تکلیف جای خود دارد، ولی ما تا چه حدّ خود را مستعدّ برای عمل به تکلیف قرار دادیم، همهاش که تکلیف آب خوردن و زولبیا نیست، چیزهای دیگر هم هست، مسائل دیگر هم هست، ما تا به حال زولبیا بامیه دیدیم، چای و آب خنک و زیر پنکه و کولر را دیدیم، لعّل اینکه مسئله جور دیگری بشود و تکلیف دیگری متوجّه بشود! ما آن استعداد و آمادگی حرکت در مسیر سیدالشهداء علیهالسّلام را با بصیرت، نه کورکورانه، نه با نگاه به این طرف و آن طرف و شعار و این مسائل، اینها نه، با بصیرت و با علم و آگاهی از تکلیف، ما خود را تا چه حدّ برای تکلیف آماده کردیم؟! الان خودمان را بسنجیم خودمان را بسنجیم، تا چه حدّ ما آماده کردیم برای این قضیه و برای این مسئله، تقدیر الهی و تدبیر الهی که اقتضا میکند ارتباطی به ما ندارد، به ما ارتباطی ندارد ما که عالِم به تقدیر نیستیم، ما که به مشیت الهی، عالِم نیستیم، و اطلاع نداریم، آن چه که برای ما حائز اهمیت است و مربوط به این بحث ما است، او این است که اگر در موقعیتّی قرار گرفتیم که سیدالشهداء علیهالسّلام و اصحابش در آن موقعیت قرار گرفتند و با عقل و وجدان و دلیل و حجت شرعی، برای ما آن موقعیت کاملًا روشن و واضح بود، در آن موقعیت چه قدر میتوانیم پا به میدان سباق، مسابقه به سمت رحمت خدا بگذاریم؟! تا چه قدر جرأتش را داریم؟! تا چه قدر همّتش را داریم؟! تا چه قدر نسبت به این مسئله فکر کردیم؟! هان فکر کردیم نسبت به این مسأله؟! مسأله را مورد ارزیابی قرار دادیم؟!
جابر میگوید من شهادت میدهم که ای حسین با تو بودم در فراز و نشیبها با تو بودم، در سختیها و گرما و عطش و مرارتها با تو بودم، در زخمهائی که بر بدنت وارد شد با تو بودم، زخمهایی که بر تو وارد شده این زخمها بر من وارد شد. راست میگفت دروغ نمیگفت، جابر آدم دروغگویی نبود آدم صادق بود، وقتی که ادعا میکرد، ادعای او صدق بود، درست بود در زخمها و شمشیرها و سیوف و نیزهها و رماحی که بر تو وارد شد و جراحتها شهادت میدهم که، این جراحتها بر من وارد شد، بدن من تکه تکه شد، بدن من دارای زخم شمشیر شدو سر مرا جدا کردند! توضیحش این است دیگر توضیح جابر این است که: یعنی ما تا آخر ایستادیم، جابر میگوید ما تا آخر قضیه بودیم! منتها نبودم در کربلا، نبودم خب، آیا رحمت الهی و عدل الهی و صدق الهی، جابری را که این طور دارد ادعا میکند و این طور خودش را در معرض قضاوت وجدان قرار میدهد، عدل الهی چه جور با یک همچنین شخصی که نتوانسته بیاید کربلا، مانعی برای او پیش آمده، دراختیارش نبوده، چطور عدل الهی بین اینها حکم میکند؟ میگوید نیامدی، بیخود کردی، نیامدی که نیامدی، تو اصلًا ارتباطی ندارد تو کجا آمدی کربلا؟! تو تشنگی نکشیدی، تو گرسنگی نکشیدی، تو زخم و شمشیری بر بدنت نخورده، بعد از چهل روز اربعین آمدی، داری ادعا میکنی که ما با شما بودیم، این حرفها چی چی است! این مسائل چی است!

