نیت ، ملاک ثواب و عقاب اعمال
5به قول کلام سعدی که میگوید (وعَلّمُهُ الرمایه کل یوم فلما اشدت ساعده رمانی) به او تیراندازی یاد دادم هر روز وقتی که خوب تیراندازی یاد گرفت اول با تیرکمان مرا زد، درست این وضعی که در این جا داری و پیدا کردی و این موقعیتی که پیدا کردی از منزل خالهات که نیاوردی، از این جا به دست آوردی آن وقت همین را میخواهی برای رسیدن به خواستهای خودت، و برای رسیدن به توقّعات خودت همین را بر علیه او به کار گیری در حالی که تو این طرف سکه را دیدی و او آن طرف سکه را دیده، به یک مسائلی او اطلاع دارد که جایز نیست از این موقعیتی که دارد برای انجام این گونه امور بهره بگیرد و آن وقت تو او را در فشار قرار میدهی، که باید انجام میدهی در مضیقه قرار میدهی و بعد هم تهدید میکنی که اگر این انجام نشود من فرض کنید که افشا میکنم افشا میکنم!!
بایزید بسطامی ایشان خلاصه، چشمش به همین مسائل باز شده بود از خدا و از آن، دم و دستگاهها و از آن عالم تقدیر و عالم مشیت و اینها یک چیزهایی باز شده بود، گفت حالا که این طور شد، خدایا دیگر ولت نمیکنیم حالا که فهمیدیم یک خورده چه خبر است، بیا با هم معامله کنیم، با هم معامله کنیم دعوا نمیکنیم، ولی اگر قرار باشد تو بخواهی سر حرفت بایستی من هم میدانم چکار کنم یا آن چه را که میخواهم میدهی، البتّه آنی را باید بدهی خوب فرق میکرد، با این بنده خدایی که چپه شد، آخرش هم بالاخره آن قسم صحبتها آخر به اینجا خواهد رسید، دیگر به این مسائل خواهد رسید، ولی او نه لقاء خدا را میخواست، بایزید لقاء را میگفت یا آنی که میخواهم میگویی یا از آن رحمتت و از آن معرفتت و از آن کرمت و از آن عفو و بخششت یک ذره به دنیا افشا کنم که تا قیامت کسی دیگر تو را عبادت نکند، خیال همه را جمع کنم خدا گفت نه نه باشد میدهیم به تو، تو را به خدا، اوضاع را خراب نکن، دم و دستگاه ما را به هم نریز، عجب کاری کردیم آمدیم چشمت را باز کردیم، حالا داری برای ما خط و نشان میکشی، خیلی خوب به تو میدهیم، حالا ما که دریا هستیم بیا تو بیافت در آن و افتاد، و بایزید افتاد.

