حقیقت فطرت
9سید الشهداء علیهالسّلام که در روز عاشورا اینقدر برای این مردم نصیحت کرد و اینقدر اینها را دعوت کرد و افراد و اصحاب و اولاد آن حضرت و برادران آن حضرت میآمدند و برای اینها صحبت میکردند، میخواستند این را بگویند که ای بیچارهها! شما نمیدانید که چه بر سر خودتان دارید میآورید نه بر سر ما، ما که جایمان مشخص است، وضعیت ما مشخص است، راه ما مشخص است؛ (من دارم در این جا میگویم) زبان حال حضرت با آن لشگر شقی و لشگر قسی اینست که من دیشب تمام مراسم اصحاب خودم را به ایشان نشان دادم. بیچارهها دنبال چه هستید؟ من دیشب چیزی به این اصحابم نشان دادم و پردهای برای این اصحابم برداشتم که اینها امروز برای رسیدن به آنجا بر هم سبقت میگیرند؛ کجای کار هستید؟ چقدر باید انسان از خدا بیخبر باشد و از خودش باید بیخبر باشد و از حقایق باید بیخبر و دور باشد!! امام حسین علیهالسّلام به آنها میگوید: من دیشب یک پرده برداشتم، تازه یک پرده برداشتم و بقیه را گذاشتم آن دنیا چون اگر الان برای آنها برمیداشتم، همان آن سکته میکردند و طاقت یک لحظه بودن در این دنیا را نداشتند؛ فقط یک ذره برداشتم و دیشب به ایشان نشان دادم که عابس زره را درآورد و با تن برهنه به لشگر عمر سعد زد؛ قضیه این جوری بوده است. این وضعیت ما است، این موقعیت ما است، شما چه بیچارهها، شما چه کار دارید میکنید؟ موقعیت شما چه است؟ بیایید نشان دهید. من به اصحابم نشان دادم تو هم بیا نشان بده. جناب عمر سعد که فرمانده لشگر اینها هستی! مگر تو نمیگویی «ارکبوا یا جنداللَه» فردای روز عاشورا به لشگریانش میگوید «سوار شوید ای لشگریان خدا، ای ارتش خدا»؛ عجیب است! تاریخ هر روزش تکرار میشود. بلند شوید، سوار شوید. خیلی خوب جناب عمر سعد! بیا نشان بده؛ بیا به آن شمری که میخواهد سر من را ببرد جایگاهش را در بهشت نشان بده؛ مگر نمیگویی ما اهل بهشتیم، بیا نشان بده؛ تو که خودت دیشب به من گفتی که میدانم در روز قیامت جایم در جهنم است، آخر برای چه حقه بازی میکنی؟ خودت دیشب گفتی. این وضعیت ما با این اصحابمان و این هم وضعیت شما؛ چرا جلوی حقیقت را میگیری؟ چرا روی حقیقت پرده میاندازی؟ چرا وقتی که من با شما صحبت میکنم هلهله میکنید؟ که صدای حقیقت من به گوشتان نرسد؟ چرا به واسطه روشن شدن یک حقیقت جوّ درست میکنید؟ که آن صدای حقیقت به گوش مردم نرسد؟ چه کسی را گول میزنید؟ اول خودتان ای بدبختها و ای بیچارهها و ای کسانی که این نعمت الهی را که خدا داده که شما را در این دنیا به جایی برساند، اگر خدا این نعمتها را به شما نمیداد، اگر فهمیدن صدق و حقیقت را نصیبتان نمیکرد، چه خاکی به سر میکردید؟ اگر این واقعیت درون فطرت و درون وجدانتان را خدا به شما نمیداد، مفهوم عدالت و قسط را اگر شما نمیفهمیدید چه خاکی در این دنیا به سر میکردید؟ چگونه به کمال میرسیدید؟ چه کسی میتوانست شما را به کمال برساند؟

