حصول بصیرت به واسطۀ کسب علم نافع
7بصیرت مؤمنین حقیقی
امّا ﴿آن كسي كه بداند كه آنچه از طرف خدا بر تو نازل ميشود، حقّ است﴾؛ ما از مقابلۀ ﴿أَ فَمَن يَعۡلَمُ﴾ با ﴿كَمَنۡ هُوَ أَعۡمَىٰٓ﴾ استفاده میکنیم که این ﴿كَمَنۡ هُوَ أَعۡمَىٰٓ﴾ این طرفش هم «کمَن لیسَ لَهُ عماءٌ» یعنی «کمَن لَهُ بَصَرٌ و بَصیرة» است، و ﴿أَ فَمَن يَعۡلَمُ﴾ یعنی «البصیر».
﴿أَ فَمَن يَعۡلَمُ أَنَّمَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ مِن رَّبِّكَ ٱلۡحَقُّ كَمَنۡ هُوَ أَعۡمَىٰٓ﴾؛ «آن کسی که میداند که آنچه از طرف پروردگار بر تو نازل شده است حق است.»
او بصیر است و چشم باز است؛ ولو در این دنیا هم چشم نداشته باشد، بصیر است و واقعاً هم بصیر است! به همین منطق قرآن و به همین آیۀ قرآن، بصیر است؛ از خودش هم بپرسی، میگوید: من بصیرم؛ و چهبسا با وجود نابینایی، او همین موجودات محسوس در عالم را میبیند.
ادراک کور مادرزاد نسبت به موجودات محسوس خارجی بهواسطۀ اتّصال قلبی به انوار الهی
این مطلب در فلسفه، مسئلۀ معضلی است که: آن کسی که مادر زاد نابینا بوده است، وقتی بزرگ بشود معلوم است که هیچ چیز از عالم خارج را نمیبیند، نه خورشید را میفهمد، نه سفیدی را میفهمد، نه سیاهی را میفهمد، نه زیبایی، نه زشتی، هیچ چیز را نمیفهمد؛ امّا آیا مثلاً وقتی که قلب او به نور الهی و ملکوتی منوّر شد، باز هم موجودات محسوس خارجی را میتواند ببیند یا نه؟
بعضی میگویند: نمیتواند ببیند، برای اینکه آن موجوداتی از عالم ملکوت که انسان بر آنها سیطره پیدا میکند، بالأخره باید یک ربطی با خارج داشته باشد؛ یعنی انسان باید چشم داشته باشد و یک وقتی با همین چشم خارجی، خارج را و شکل و شمایل و سفیدی و سیاهی را دیده باشد، بعد آنوقت با آن نور ملکوتی، اینها را در غیبت ادراک کند. امّا کسی که بههیچوجه من الوجوه اصلاً نمیفهمد بُعد یعنی چه، نمیفهمد حجم یعنی چه، نمیفهمد سیاهی و رنگ یعنی چه، این بیاید با نور ملکوتی موجودات مادّی و محسوس را ادراک بکند؟!

