اعتباری بودن دنیا و مسائل آن
3روزی پرونده ها پیچیده میشود هر کسی در این دنیا هر چه بوده یک روزی به خاک سیاه نشسته، هر کسی بوده. ما در همین عمر خودمان، در این چهل و هشت سال عمر خودمان که خیلی زیاد هم نیست دیگر، زیاد است یا نه؟ هنوز جوانیم هنوز پیر نشدیم! واقعا چه عبرتهایی دیدیم از آن زمان سابق و حکومت شاه سابق و بعد هم جریاناتی که در آن موقع اتفاق میافتاد واقعا! من یک وقت نطق شاه را گوش میدادم در همان زمان، این وقتی صحبت میکرد خیلی عجیب بود واقعا انگار ایران که هیچ! انگار بر همهی کره زمین دارد حرف میزند یعنی این طوری صحبت میکرد و با این عبارات «ما این طور فرمودیم» گفتیم هیچ وقت در کلامش نبود عرض کردیم و خواهش میکنم نبود همهاش میگفت فرمودیم من آن موقع با خودم میگفتم این بیچاره میداند در چه وضعیتی است؟ واقعا خدا وقتی که پردههای غفلت را بر چشمان انسان بیاندازد همین است دیگر، ما فرمودیم! ما دستور دادیم! ارادهی ما بر این تعلق گرفت این بندهی خدا وضعش به جایی رسید که اصلا کسی او را در کشور خودش راه نمیداد، از این جا به آن جا، بیست روز این جا میماند میگفتند آقا بلند شو برو، میرفت یک جای دیگر یک ماه آن جا میماند میگفتند که بلند شو برو یک جای دیگر، برو یک جای دیگر.
یک وقت من خاطرات ایشان را میخواندم در آن جا نوشته بود یعنی راجع به ایشان نه به قلم ایشان، کتابهایی که به قلم ایشان است من همه را خواندم مطالعه کردم ولی راجع به ایشان کتابی که نوشته بود یک حکایت جالبی من در آن جا دیدم که این همیشه در ذهن من هست یک روز پسرش، همین که الان هست و خارج از ایران است و اینها، از روی تمسخر و استهزاء یک حرفی زد، یک حرفی، بابا خدا هم که شوخی است یک همچنین عبارت زنندهای، در یک جا، این رو کرد به او گفت فلانی! با هر کسی میخواهی شوخی کنی با خدا نکن! ببین به چه روزی افتادی داری میبینی! یعنی در یک جایی بود، نوشته بود از شدت عرق و گرما و شرجی هوا نمیدانستند چکار کنند و یک خنک کننده در آن جا وجود نداشت اینها کسانی بودند که یک موقع در زیر درختان سرو و چنار و نهر آب و بیا و برو و صف کشیدنها به این کیفیت بودند

