اعتباری بودن دنیا و مسائل آن
2أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
وصلَّى اللَه عَلَى سیدنا و نبینا أبىالقاسم مُحَمّدٍ
وعلى آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
الهى ربّیتنى فى نعمک و احسانک صغیرا و نوهت باسمىکبیرا
خدایا تو آن پروردگاری هستی که مرا در حال صغر، در نعمتها و احسان خودت تربیت کردی و علل و اسباب را برای رشد من در حال صغر فراهم کردی و اسم مرا در حال کبر معروف و مشهور و سربلند گردانیدی
در جلسهی قبل خدمت رفقا عرض شد که مقصود از سربلندی چیست و معروفیت از کجا میآید و از کجا نشأت میگیرد و آیا این معروفیت موجب غبطه است یعنی دیگران باید حسرت بخورند که چرا فلانی معروف شده است یا این که نه این موجب غبطه نیست
روزگار و دنیا در فراز و نشیب است «چنین است رسم سرای درشت گهی پشت بر زین گهی زین به پشت» یک روز از انسان به خوبی یاد میکنند روز دیگر همان افراد به بدی یاد میکنند در حالی که آن فرقی نکرده رفتارش عوض نشده یک روز اسم انسان را در بوق و کرنا و جراید و روزنامهها و یومیهها و این طرف و آن طرف، روز دیگر کسی از انسان یاد نمیکند اصلا یاد نمیکند خیلی جالب استها و لطفش هم به همین است لطفش هم به همین است که انسان این مسائل را بفهمد و عبرت بگیرد و دنیا دستش بیاید که دنیا از چه مقولهای است و در این دنیا چه خیر میکنند؟ در این دنیا چه میدهند؟ یک روز تعظیم و تکریم به واسطهی انتسابی به واسطهی انتساب به شخصی به کاری به رفاقتی، به یک مسئلهای از جاذبههای دنیا دیگر، دنیا که این همه جاذبه دارد روز دیگر اصلا نگاه [به] انسان نمیکنند اصلا نگاه کنند و اصلا انسان را به یاد بیاورند انسان را اصلا به نظر بیاورند
یک روز در کتابی میخواندم در یک کتاب قصص و عبر، عبرتها، بعد از این که هارون برامکه را برانداخت، برامکه در دستگاه هارون عجیب نفوذ کرده بودند دیگر، یحیای برمکی پسر خالد، خالد برمکی در زمان عبدالملک مروان میرود در شام و آتش پرست بود میگویند اسلامیکه آورد همین طوری اسلام بیخودی بود اسلام تظاهری بود اسلامینبود و در آن جا ماند کم کم و دیگر برنگشت تا این که در آن جا نفوذ کرد، اعوان و انصاری به دست آورد خب مرد سَیاسی بود زیرکی بود تا این که در دستگاه خلفای عباسی، پسر او یحیی مقام و جلال و عظمتی پیدا کرد دو پسر داشت به نام جعفر و فضل که اینها پسر یحیی بن خالد برمکی بودند که اینها همه کاره هارون بودند دیگر، بخصوص جعفر به اندازهای محبوب هارون بود به اندازهای محبوب هارون بود که میگویند شبی هارون با جعفر در جایی بودند در همان محفلش، این وارد اتاقی شد و میخواست یک چیزی را از آن بالا بردارد رفی بود آن بالا، دستشان نمیرسید هارون جعفر را مجبور کرد که روی دوش هارون سوار شود و برود آن را از آن بالا بیاورد یعنی مثل پله، از پله استفاده کند یعنی به این جا رسیده بود کار، خب دیگر معلوم است کسی در دستگاه هارون به این حال برسد چه روز و روزگاری پیدا میکند دیگر، تا این که علی کل حال به واسطه قضایایی که پیدا شد و قرار شد پروندهی اینها پیچیده شود دیگر، این طور نمیماند روزگار.

