اهمیت حالت انکسار و خضوع عبد در برابر خداوند متعال
5بعد میآید بیرون و میگوید منزلت کجاست و اینها؟ میگوید پدرم که فوت کرده پیش مادربزرگم زندگی میکنم که مادر فضل و جعفر یحیی برمکی بود، خلاصه چیز میگیرد و میگوید شما خیلی حق به گردن من دارید شما چه دارید و فلان، من را ببر پیش مادرت.
خلاصه میبرد پیش مادربزرگ و میبیند یک منزل در منطقهی سعالیک آنجا یک آدمهای فقیر بیبضاعتی که یک اتاق دارند و نمیدانم نصفش خراب است و جُغد آنجا لانه کرده و فلان و یک همچنین جایی به اصطلاح. میرود در آنجا میبیند بله یک پیرزنی هست و خیلی فرتوت و لباسهای پاره و مُنْدَرس و با یک فلاکتی، با یک فلاکتی، سلام میکند و مینشیند فلان و این حرفها میگوید که هستی شما؟ میگوید مادر فضل و جعفر برمکی هستم خلاصه خیلی متأثّر میشود دیگر، اوضاع که خب پیش آمده، در زمان هارون بوده، میگوید از فراز و نشیب روزگار من میخواهم از شما حکایتی بشنوم، از این مسائل.
میگفت در همین وقتی که الآن تو آمدی که روز جمعهی فلان است در چند سال قبل پسرم جعفر برمکی چهارصد کنیز در اختیار من گذاشته بود و من از او راضی نبودم و میگفتم تو حقّ مادری را ادا نکردی ولی امروز به نان شبم محتاج هستم.
آن شاعر میگوید من دست کردم توی جیبم یک دینار، دینار طلا درآوردم دادم از خوشحالی داشت سکته میکرد، سکته میکرد.1
این وضع مردم است این اینطور است خودمان هم داریم میبینیم خودمان هم داریم میبینیم و دیدیم، در زمان گذشته هم دیدیم. چه افرادی آمدند بر این مملکت حکومت کردند؟ ریاست کردند؟ وقتی که صحبت میکردند واقعاً انسان میگفت یک فرعون دارد صحبت میکند! همین در زمان شاه، ما دستور دادیم در صحبتهای ایشان این بود که مرتّب میگفت ما دستور دادیم، ما فرمودیم، حرف زدن هم بلد نبود ما فرمودیم، ما دستور دادیم ما چه کردیم و اینها خیال میکردند دنیا مال اینها هست، نه تنها ایران و مملکت ایران و ملّت ایران مال اینها هست اصلًا دنیا مال اینها هست! و چنان پردهی غفلت و جهالت چشمان اینها را گرفته بود که اصلًا تصوّر نمیکردند اصلًا تصوّر نمیکردند که مسئلهای پیش بیاید زمان عوض بشود دوران تغییر پیدا بکند دوران تغییر پیدا بکند.
- مصدر؟؟؟

