کیفیت ارتباط و احاطه خداوند نسبت به عالم وجود
7معاویه یک نامهای برای امیرالمؤمنین مینویسد و میخواهد امیرالمؤمنین را شماتت کند و استهزاء کند و خلاصه کوچک بشمرد. به امیرالمؤمنین میگوید یادت رفته تو را مانند آن شتری که ریسمان بر گردنش انداختند و بر سر و بینی و او را دارند به سمت مسلخ میکشانند که او را ذبحش کنند نحرش کنند: انّک تقادّ کنتُ تقادُ کما تقادُ الجَمَلِ المغشُوش؛ تو را مانند شتری، حضرت در جواب میگویند تو میخواستی بر من عیب و عار ببندی نفهمیدی که داری مرا تحسین میکنی.1 مسئله ...
بعضیها که من یادم است اصلًا قبول نمیکردند میگفتند مگر میشود؟ الآن هم هستند بعضی از افراد، میگویند مگر میشود آقا امیرالمؤمنین را اینطور بردند؟ مگر چهکاره بودند همینطور بنشیند نگاه کند؟ نه آقا جان این ....، چرا تو این حرف را میزنی؟ چون تو علی نیستی، تو علی نیستی تو فکر علی را نداری تو هزار انانیت داری، هزار باد و بود داری، هزار جور در عالم فکر ناقص خودت تصویر داری.
اما او که اینجور نیست، آنوقت این امیرالمؤمنین با این وضع، بلند میشد میرفت نماز میخواند، نماز، نماز عمر میرفت نماز ابوبکر میرفت میآمدند با او مشورت میکردند یا علی چه کنیم؟ حضرت درمیآمد جواب میداد این کار را انجام بدهید آن کار را انجام بدهید این به نفع اسلام است آن به نفع اسلام نیست.2
شما خیال میکنید این عمر همینطوری براحتی میآید میگوید یا علی چه کنم؟ بعد میآید میگوید: لَولا علىٌ لَهَلک عمر3 این عمر اگر هزارتا جان داشت میداد تا اینکه یک پا امیرالمؤمنین را نبیند این جلو قرار گرفته یک قدم نبیند، چطوری میآید با امیرالمؤمنین مشورت میکند؟ به خاطر اینکه میبیند خلافتش در خطر است،4 به خاطر اینکه میبیند وضعیت وضعیت ....، او میبیند، او میداند، شنیده از رسول خدا که فرمود: أنا مدینة العلم و علىٌ بابُها5 او میداند کسی مانند امیرالمؤمنین نیست، کسی مانند امیرالمؤمنین نمیفهمد، کسی مانند امیرالمؤمنین ادراک ندارد. از همهی ما بهتر عمر میفهمید. همین ابوبکر میفهمید، آنوقت حضرت در تمام این مسائل و در تمام این مراتب شرکت میکرد.
- ١. مناقب آل أبى طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج ٣، ص: ١٦٥: وَ فِى كُلِّ ذَلِكَ تُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَغْشُوشُ.
- ٢. مصدر؟؟؟
- ٣. امام شناسى، ج ١، ص: ٢٦٧، ت:« غاية المرام» ص ٥٣١ حديث ٧ از باب ٤١ و در ص ٢٧ كتاب« مقام الامام أمير المؤمنين عند الخلفاء» مرحوم شريف عسگرى گويد: بنا به نقل تذكره« خواص الائمة» ص ٨٧ طبع ايران، عُمَر در قضيه زنى كه شش ماهه زائيده بود و حكم برجم او نموده بود و أمير المؤمنين مانع شدند و سببش را بيان كردند گفت، اللهم لا تبقنى لمعضلة ليس لها ابن أبى طالب، و در« كنز العمال» ج ٣ ص ٥٣ مولى على متقى نظير آن را در مفاد روايت كرده است كه: اللهم لا تنزل بىشدة الا و ابو الحسن الى جنبى، و در« ذخائر العقبى» ص ٨٢ گويد: اللهم لا تنزلن بىشديدة الا و ابو الحسن الى جنبى و نيز از يحيى بن عقيل روايت كرده است، كه عمر در قضاياى مشكلى كه به على بن أبى طالب مراجعه مىنموده و آن حضرت حل مىكرد مىگفت: لا ابقانى الله بعدك يا على، و از ابو سعيد خدرى روايت است كه گفت: شنيدم عمر به على پس از سؤالى كه كرده بود و جواب شنيده بود مىگفت: اعوذ بالله ان أعيش فى يوم لست فيه يا ابا الحسن.
- ١. امام شناسى، ج ١١، ص: ٢٠٧: وانگهى گفتار عمر كه در بيست و سه مورد گفته است: لَوْ لَا عَلِى لَهَلَك عُمَرُ اگر هلاكت واقعى و اخروى و عذاب خداوندى است؛ پس چرا در برابر شاه ولايت قيام كرده و سپر گرفته و حقّ مسلّم او را عالماً عامداً ربوده است؟!
پس معلوم مىشود مراد او از اين عبارت، هلاكت ظاهرى، و ريخته شدن آبرو، و تنزّل از شأن و مقام دنيوى بوده است كه نام او را هم در مجالس و محافل به زشتى ياد كنند. اين هم كه قيمت ندارد؛ همانطور كه گفتار او كه من زنده نباشم، وقتى على نيست؛ و يا در شهرى نباشم كه على در آنجا نباشد؛ غير از اين مفهوم، مفهوم دگرى ندارد. او حتمّا براى برقرارى حكومت خود نيازمند به على است؛ ولى نه آنكه خود را سرّاً و واقعاً محتاج به على ببيند؛ بلكه به على چون نياز به مهرهاى از مهرههاى خلافت كه بدون آن چرخ حكومتش نمىگردد؛ نيازمند است. - ٢. تفسير القمى، ج ١، ص ٦٨.

