کیفیت ارتباط و احاطه خداوند نسبت به عالم وجود
4یهودی آمد مدینه، گفت آمدم سؤالاتی از پیغمبر آخرالزّمان در کتاب تورات داریم خواندم و اطّلاع پیدا کردم اخیراً که پیغمبر آخرالزّمانی با این خصوصیات است آمدم سؤال از او بکنم. گفتند پیغمبر از دنیا رفته است. گفت ما در تورات داریم پیغمبر آخرالزّمان از خودش وصیای بجا میگذارد آن وصیش کیست؟ ایشان خلیفهی رسول خدا است و وصی است هرچه میخواهی بپرس. ایشان هم بالای منبر رسول خدا تشریف داشتند افاضه میفرمودند.
آمد جلو گفت: شما خلیفه رسول خدا هستی؟ گفت: بله خیلی با سرافرازی گفت بله، گفت من یک سؤالاتی از شما دارم گفت بفرمایید سؤالاتتان را مطرح کنید. اگر پاسخ سؤالاتم را دادید مسلمان
میشوم گفت بگو، گفت خدا در کجاست؟ این هم یک دوتا آیه از قرآن بلد بود گفت الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى1 خدا روی عرش است؛ گفت: پس بنابراین زمین خدا ندارد دیگر؟ یک فکری کرد و گفت چه جواب بدهد! گفت: بزنید این ملحد را بیرونش کنید، از توی مسجد بزنید بیرونش کنید دارد کفر میگوید دارد چیز میکند.2
همیشه همینطور بوده آقا، همیشه عدم پاسخ به حق، جوابش چماق بوده جوابش چوب بوده، جوابش طرد بود همیشه همینطور بوده، تنها مکتبی که همیشه به دنبال حق میگشت و به دنبال حقگو، مکتب که بود؟ مکتب امام صادق بود مکتب اهل بیت بود امام صادق میخواست یکی را پیدا کند حرف حق توی کلّهاش برود. یک جو فهم داشته باشد، یک جو ادراک داشته باشد، مانده بود یک نفر بیاید انتقاد بکند و بعد جواب بدهد، این کار امام صادق است.
اما بقیه که اینطور نبودند چرا اینطور نبودند؟ چون امام نبودند، مشخص است. هر کس امام نیست همین است مگر اینکه به دنبال امام باشد. نه به دنبال ظاهری، باطنش را به دنبال امام قرار بدهد، ظاهراً نگوید ما مکتب اهل بیتیم، ما تشیع هستیم سر هم بیندازد پایین یک دستی به محاسن بکشد. نه واقعاً قلبش را، و سرّش را و ضمیرش را و سویدایش را بگذارد در اختیار امام و این هم امتحان داردها امتحانات دارد. خدا إنشاءاللَه قسمت کند که از عهدهی این امتحانات با توفیق خودش بر بیاییم، با توفیق خودش و با عنایت خودش از عهدهی این امتحانات بر بیاییم که بعضی از اینها واقعاً مشکل است واقعاً مشکل است.
- سوره طه (٢٠) آيه ٥.
- بحار الأنوار، ج ١٠، ص ٢٦، حديث ١٤: اسرار ملكوت، ج ٢، ص ٣٤٨: از انس بن مالك روايت است: دَخَلَ يَهودىٌّ فى خِلافَةِ أبى بَكْرٍ و قالَ: اريدُ خَليفَةَ رَسولِاللَهِ صلّى الله عليه و آله و سلّم. فَجآءوا بِهِ إلَى أبى بَكرٍ، فَقالَ لَهُ الْيَهودُ! أنتَ خَليفَةُ رَسولِ اللَهِ صلّى الله عليه و آله؟ فَقالَ: نَعَم! أما تَنظُرُنى فى مَقامِهِ و مِحْرابِهِ؟! فَقالَ لَهُ: إنْ كُنتَ كَما تَقولُ يا أبا بَكرٍ اريدُ أنْ أسْألَكَ عَن أشيآءَ. قالَ: اسْألْ عَمّا بَدا لَكَ وَ ما تُريدُ.
فَقالَ الْيَهودىّ: أخْبِرْنى عَمّا لَيْسَ لِلَّهِ، وَ عَمّا لَيسَ عِنْدَ اللهِ، وَ عَمّا لا يَعْلَمُهُ اللَهُ؟ فَقالَ عِندَ ذَلِكَ أبوبَكرٍ: هَذِهِ مَسآئلُ الزَّنادِقَةِ يا يَهودىّ! فَعنِدَ ذَلِكَ هَمَّ الْمُسْلِمونَ بِقَتْلِهِ؛ وَ كان فيمَنْ حَضَرَ ابْنُ عَبّاسٍ رَضىَ اللهُ عَنْه فَزَعَقَ بِالنّاسِ وَ قالَ: يا أبا بَكْرٍ أمْهِلْ فى قَتْلِهِ!
قالَ لَهُ: أما سَمِعْتَ ما قَدْ تَكَلَّمَ بِهِ؟ فَقالَ ابْنُ عَبّاسٍ: فَإنْ كانَ جَوابُهُ عِنْدَكُمْ وَ إلّا فَأخرِجوهُ حَيْثُ شآءَ مِنَ الأرْضِ. قالَ: فَأخْرِجوهُ! وَ هوَ يَقولُ: لَعَنَ اللَهُ قَوْمًا جَلَسوافى غَيْرِمَراتِبِهِمْ، يُريدونَ قَتْلَ النَّفْسِ الَّتى قَدْ حَرَّمَ اللَهُ بِغَيْرِ عِلْمٍ ... الحديث.
«روزى مردى يهودى در ايّام خلافت أبوبكر به مدينه وارد شد و از خليفه پيامبر سراغ گرفت؛ او را نزد أبوبكر آوردند. يهودى رو كرد به أبوبكر و گفت: آيا تو خليفه رسول الله مىباشى؟ أبوبكر پاسخ داد: آرى! آيا به جايگاه و محراب پيامبر نگاه نمىكنى و مرا در اين جايگاه مشاهده نمىكنى؟!
يهودى گفت: اگر آن چنان است كه تو مىگوئى من سؤالاتى از تو مىكنم و تو بايد پاسخ آنها را درست بدهى.
أبوبكر گفت: هر چه مىخواهى بپرس.
يهودى سؤال نمود: به من خبر بده از آن چيزى كه در ملك خدا نيست، و از چيزى كه نزد خدا نيست، و از چيزى كه خدا عالم به او نيست؟
در اين هنگام أبوبكر گفت: اين سؤالات مربوط به عقائد زنادقه و كفّار است، اى يهودىّ!
در اين وقت مسلمانان كه در مسجد حضور داشتند حمله آوردند تا او را به قتل برسانند؛ ابن عبّاس كه در ميان جمعيّت حاضر بود مانع گرديد و خطاب به أبوبكر گفت: از كشتن او دست بردار!
أبوبكر به او گفت: نشنيدى كه چه گفت؟ ابن عبّاس پاسخ داد: اگر جوابش را مىدانيد بگوئيد و اگر نمىدانيد او را رها كنيد هر جا مىخواهد برود. أبوبكر گفت: او را از مسجد اخراج كنيد!
يهودى درحاليكه از مسجد بيرون مىرفت مىگفت: خدا لعنت كند قومى را كه در مكانى كه جاى آنها نيست قرار گرفتند، و مىخواهند از روى جهالت فردى را بقتل برسانند كه خداوند قتل او را حرام كرده است ...»

