لزوم حالت انكسار وانابه به پروردگار متعال
4خدا رحمت کند یکی از علماء و بزرگان حوزه که به رحمت خدا رفته است مرحوم آقای کی بود؟ مکاسب میگفتند (نه خیر) ستوده مرحوم آقای ستوده، من یک مقداری پیش ایشان مکاسب خوانده بودم البته یک فصلی، مختصری خیلی نه، ایشان خیلی آدم شوخ آدم فاضلی هم بودها، آدم فاضل و درس خوانده، خدا رحمتش کند آدم متّقی و باتقوایی هم بود، خیلی آدم صافی بود، صاف رُک، بیغَلّ و غَش بله، در یکی از روزها که در درس هم خب به مناسبتی اینکه خب خسته نشوند طلّاب گاهگاهی شوخی هم میکرد بله یک روز، البته من نبودم در اینجا ولی دیگران تعریف میکردند، میگفتند: یک روز ما آمدیم دیدیم ایشان خیلی، درس را شروع کرد به گفتن و اینها و بعدش شوخی میکرد صحبت میکرد. یکی از افراد گفت که حاج آقا امروز خیلی سرحال هستی، خیلی شنگول هستی، واللَه چه عرض کنم حرف آن بود، گفت شاید همینطور باشد چون دیشب اهل بیت ما از دنیا رفت و الآن جنازهاش در منزل است. من آمدم و اصلًا کسی نفهمید این بنده خدا عیالش فوت کرده است، میگوید جنازه هم تو خونه است. شاگردها بعد از درس بلند شدند و رفتند و خلاصه تشییع کردند و چه کردند. حالا بعضیها هم اینطوری هستند و البته هم اینطور است دیشب فوت کرده، البته بعد یک جمله دیگر گفت که او را نمیگویم. بله مؤمن همیشه بشاشیتش و خوشروییاش با مردم است ولی حُزنش در قلب است. چرا حزنش در قلب است؟ چرا؟ چون همیشه خودش را محتاج میبیند و کسی که خودش را محتاج میبیند نمیشود قلبش محزون نباشد. نمیشود. کسی که خود را نیازمند نبیند نمیشود قلبش متوجه نباشد. نمیشود حالت تضرّع و خشوع برایش نباشد.
یکی از دوستان مرحوم آقای حدّاد رضوان اللَه علیه مرحوم حاج عبدالزّهراء گرعاوی بود من کوچک بودم که ایشان را میدیدم، هیچ مجلسی نبود همانطوریکه خود مرحوم آقا در کتابشان نقل کردند که ایشان در آن مجلس گریه نکند و خیلی گریه میکرد و اصلًا گریهاش بند نمیآمد، یکی از اقوام ما که هم انتصاب رَحِمی دارد از بعید و هم انتصاب سببی دارد، این از اصحار و دامادهای مرحوم پدربزرگمان حاج آقا معین خدا رحمتشان کند بود در یک مجلسی که ایشان آمده بود طهران در منزلِ همین حاج آقا معین، در منزل ایشان بود خب افراد بودند میرفتند پدر آن داماد ایشان که اوشون هم از قم بود و از آقایان قم بود اتفاقاً آن شب در طهران در آن مجلس حضور داشت خب طبق معمول آنجا خب مجالسشان گاهی شعر میخواندند، گاهی دعا میخواندند گاهی سمات، جوشن میخواندند، شروع کردند به دعا جوشن خواندن که گریه این رفت هوا، گریه چه گریهای، وقتی تمام شد همین آقای پدر به اصطلاح این داماد مرحوم حاج آقا معین که در آنجا بود رو کرد به این مرد، گفت: این مرتیکه دیوانه است. آخر این دعای سمات کجای آن گریه دارد. گفت: این دیوانه است. میگوید خدایا تو این هستی یا نورالنّور یا منور نور خب این گریه ندارد حالا این، شروع خب این بنده خدا خبر ندارد تو دل آن چه دارد میگذرد، چه آتشی در درون او ملتهب است که او را به این صورت، ظاهر میکند خبر ندارد و این با تعریفی که از او شده است یک شب مرحوم آقای حدّاد وقتی که او خیلی منقلب بود رو میکند به مرحوم آقا میفرماید: آقا سید محمد حسین این حالتی که را در عبدالزّهرا، حاج عبدالزّهرا داری میبینیها چهار هزار مقابلش در قلب من است منتها ظهور پیدا نمیکند، بروز پیدا نمیکند، چهار هزار برابرش در قلب من است منتها من بروز نمیدهم.1
- روح مجرد، ص ٣٢: ... حضرت آقاى حدّاد به من فرمود: سيّد محمّد حسين! اين گريهها و اين حِرْقَت دل را مىبينى؟ من صَدْ« قاط» (برابر و مقدار) بيشتر از او دارم ولى ظهور و بروزش به گونه دگر است.

