لزوم ابتهال وتضرّع انسان فقط در قبال پروردگار متعال
6مرحوم آقا هر كسی [را كه] میدیدند این خودآموز دستش است میگفتند هر كسی كه خودآموز بخواند ملّای بیسواد میشود. ملّای بیسواد! یك وقت سیوطی را با خودآموز نخوانید ها! ملّای بیسواد میشوید. میگوید كسی مختصر بخواند به جای مطوّل ملّای مختصر میشود، میگفتند كه ما از این حاشیه ابوطالب اشكال كردیم، اشكال كردیم به استاد و تمام مجلس یكدفعه [در] بهت فرو برده شد، اینكه بابا اصلًا از همه كودنتر بود و اصلًا درس هم حالیش نمیشد دارد حاشیهای كه [درسش را هم] نخوانده است دارد میآید اشكال میكند، از چیزی كه نخوانده این دارد اشكال میكند.
بعد از این قضیه، ایشان به پدر ما میفرمودند: به فضل الهی مسئلهای تا به حال برای من لا ینحل نمانده است. هر قضیهای كه برای من پیش میآید. خب این نتیجهای است كه ما میبینیم. نتیجهای است كه امام سجّاد علیهالسّلام دارد به ما یاد میدهد. دارد به ما این راه را نشان میدهد.
دیشب عرض شد كه چرا باید ناله و ابتهال را انسان در اینجا بیاورد؟ چرا باید بیاورد؟ و چرا باید این را جای دیگر نبرد؟ چرا تقاضا را باید جای دیگر نبرد؟ و چرا حضرت میفرماید: اگر انسان ابتهال به توی تنها داشته باشد، این عوض از منع باخلین است. ومندوحةً مندوح یعنی بینیازی ، بینیازی میآورد برای ما از آنچه كه در دست دنیاطلبان است.
آنهایی كه توغّل در دنیا دارند نگاهشان نگاه دنیوی است. به انسان نگاه میكنند ولی در این نگاه، دنیا در نظرشان است. این كی است؟ چه موقعیتی دارد؟ پدرش كی است؟ مادرش كی است؟ چه خصوصیاتی دارد؟ كی برای انسان ممكن است بدرد بخورد؟ كی برای انسان بدرد میخورد؟ در ارتباطات، مسائل دنیا را در نظر میگیرند مردم اینطور هستند دیگر، مردم واقعاً اینطور هستند یعنی آنچه كه برای افراد دنیا و دنیاطلب هست همین است.
حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیهالسّلام یك روزی داشت در یك جا با حواریین میرفت رسید به یك شهری گفت یك گنجی در این شهر است، من میخواهم بروم و آن گنج را به دست بیاورم. حواریین خوشحال شدند الحمدللّه تا حالا گشنه و مرده و تشنه بودیم الآن این حضرت عیسی میرود و پول و پله و طلایی از كجا درمیآورد خب میدانستند دیگر حضرت عیسی نسبت به مسائل اطلاع دارد. الحمدللّه دیگر این دفعه سور و سات براه است. دیگر بیاید، تا حالا كه به ما نون و پنیر میداد و نمیدانم چه و از این حرفها بود! دیگر خوشحال شدند یكی دو روز گذشت و یكدفعه دیدند حضرت عیسی با یك جوانی آمده است نه پیراهن دارد نه شلوار دارد، داشت البته نه حالا منظور اینطور، یك جوان خیلی عادی فلان چی، رو كرد به حواریین گفت آن گنجی كه من میخواستم بیاورم، این است. این، این، این جوان گنجی بود در این شهر و داستانش دیگر مفصّل است، خیلی مفصّل است. میرود چه میكند و بعد چه میشود و این جوان مفتون دختر پادشاه بوده و چه بوده و حضرت عیسی برایش طلا و چی، یعنی بعد از معجزات، بعد همه اینها را رها میكند رو میكند به حضرت عیسی بعد از اینكه میرود و با دختر پادشاه هم ازدواج میكند و چه میكند، فردایش میگوید خب تو كه این همه قدرت داری كه خاكها را به طلا تبدیل كنی. چرا تو خودت پادشاه نشدی؟ گفت آنی كه خدا به ما داده است ما را از اینها بینیاز كرده است. گفت خب اگر اینطور است چرا من مثل تو نباشم؟ چرا ما مثل تو نباشیم؟ گفت خب بیا باش، كسی بخل ندارد! تو هم بیا، تو هم بیا مثل ما باش.1
- مصدر؟؟؟

