حقیقت توحید بر اساس داستان حضرت هاجر
4حالا حضرت هاجر به دنبال به دست آوردن آب برای فرزندش اسماعیل است، که این دونفر در این بیابان بدون هیچ پناهی تک و تنها، سرگردانند، همینطور در دو نقطۀ از کوه مرتب میرود و میآید! قضیّۀ حضرت اسماعیل اظهر من الشّمس است؛ یعنی دیگر هیچ شک و شبههای در مورد این قضیّه وجود ندارد و بههیچوجه این مسئله قابل انکار نیست!1 اما چرا ما باید این کار را بکنیم؟! چرا ما باید چون حضرت هاجر هفت مرتبه برویم و بیاییم! و در این سعی چه مسئلهای را باید در نظر بگیریم؟ همینطور برویم و برگردیم؟! خب یک عملی را انجام دادیم و تمام؟! یا اینکه نه بنشینیم و به این مسئله فکر کنیم و مطلب را یک قدری بیشتر باز کنیم و این کلام امام سجّاد «و أنَّ فی اللَهفِ إلَی جودِک» در نالیدن به درگاه تو، و درخواست از جود تو و رضای به قضاء تو را، جایگزین برای روی آوردن به افراد دیگر در اینجا قرار دهیم و بیابیم که حضرت هاجر در اینجا چه کرد؟!
چه عملی را حضرت هاجر در اینجا انجام داد؟! و در چه حال و هوایی بود که بعد از حضرت هاجر به تمام افرادی که باید به مکّه بیایند ندا بدهد؛ ﴿وَأَذِّن فِي ٱلنَّاسِ بِٱلۡحَجِّ يَأۡتُوكَ رِجَالٗا وَعَلَىٰ كُلِّ ضَامِرٖ يَأۡتِينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٖ﴾2 بر همۀ افراد به هر طوریکه میتوانند چه در عمره و چه در حجّ باید بیایند و پا را در جای پای حضرت هاجر قرار بدهند؟! خیلی عجیب است ها! پایشان را جای پای یک زن قرار بدهند! حضرت هاجر که مرد نبود، چون او این کار را کرده است؛ [همه] باید بیایند، مردم باید بیایند، بزرگان باید بیایند، اولیاء باید بیایند، ائمه باید بیایند، پیغمبر هم باید بیاید!
درگاه الهی، محل توحید واقعی
حالا داریم کمکم میرسیم به این نکته، که چرا لَهف و نالیدن به این درگاه، این ارزش را دارد؟ چرا؟ چون اینجا مرکز و محلّ توحید است که در هیچ جای دیگر این توحید نیست.
- رجوع شود به تفسیر القمی، ج ١، ص ٦٠ و ٦١.
- سوره حج (٢٢) آیه ٢٧. امام شناسی، ج ٦، ص ٢٩:
«و ندا کن! و با صدای بلند در بین مردم إعلان کن برای حجّ! تا بهسوی تو پیادگان و بر هر شتر لاغری (که به جهت بعد سفر به لاغری در آمده است) از هر راه دوری بیایند.»

