قرب پروردگار به انسان در عین بعد
5تشبیه نزدیکی خداوند در عین دوری، به رابطۀ نفس و آثار آن
خُب حالا یک خرده سادهتر بگوییم. ما یک خودیّت و یک شخصیّتی داریم. جنابعالی میگویید: من امروز نماز خواندم. آقا میگوید: من روزه گرفتم. بنده میگویم: من قرآن خواندم. ما صحبت میکنیم و شما میشنوید. یک «من» در ما هست که ما إتّکائاً به آن «من» همۀ این کارها را میکنیم، و این مطلب جای تکذیب و انکار هم ندارد؛ چون هر کسی یک «من» دارد و میگوید: «من!» آن «من» که شما میگویید، کجاست؟ چه شکلی است؟ چه صورتی دارد؟ «من» را میگویم، نه بدن. بدن، بدنِ من است و غیر از من است؛ دستِ من غیر از من است، چشم من غیر از من است، فکر من غیر از من است، قلب من غیر از من است، ادراک من غیر از من است، اینها همه غیر از من است. امّا خود «من» چه شکلی دارد؟ چه صورتی دارد؟ شما تا به حال «من» را دیدید؟ این همه شما با این «من» کار میکنید، صبح با این «من» از خواب برمیخیزید، نماز میخوانید، درس میخوانید، دنبال کار میروید، عبادت میکنید، روزه میگیرید، نیّت میکنید، مسجد میآیید، میشنوید، میگویید، افطار میکنید، بعد به مسجد حاضر میشوید؛ همۀ این کارها را این «من» انجام میدهد، امّا تا به حال این «من» را دیدهاید که چه شکل مبارکی دارد؟!
آقای عزیز، این مسئله خیلی مهمّ است! انسان خودش را اصلاً ندیده است! اگر بگویید: ما دیدهایم، «من» همین صورت است! درست نیست؛ چون صورت، غیر «من» است. مثل اینکه لباس بدن ما غیر از ماست، لباس برای ماست ولیکن ما نیستیم؛ صورت هم برای ماست امّا ما نیستیم. صورتی که در آینه میبینید، در آب میبینید، در هر شیئی که قابل انعکاس نور است میبینید، این برای شماست و به شما بستگی دارد؛ امّا حقیقت منیّت را شما نمیبینید و قابل دیدن هم نیست، چون جسم نیست که با چشم دیده شود، و صورت هم نیست که در قوّۀ مُتخیّله، مُتصوِّر شود.

