معرفت به هرچیز مستلزم اتحاد با آن می باشد
6پیغمبر اکرم در جنگ بدر، عدهای از کفار قریش را اسیر کرده بودند من جمله از آنها عباس عموی پیغمبر بود، عباس عموی پیغمبر بود. و اینها را در طناب بسته بودند که فرار نکنند. پیغمبر داشت میآمد رد میشد و میخندید به اینها، همین طور میخندید. اینها رو کردند بعضی هایشان به عباس، گفتند این برادر زاده تو ادعای پیغمبری و رحم و عطوفت و اینها میکند آن وقت نگاه میکند به این دست بسته ما و دارد میخندد! پیغمبر شنیدند، رو کردند به آنها فرمودند خنده من از این است که من این قدر بر سعادت و هدایت شما حریص هستم که حاضرم با غل و زنجیر شما را به بهشت ببرم و شما قبول نمیکنید! من از این میخندم. والا شما کشته بشوید به من چه مربوط است؟ آن پیغمبری که اشاره میکند و ماه را نصف میکند خورشید و شمس را برمیگرداند آن پیغمبر بیاید نگاه کند به این چهار یا پنج تا مشرکین قراضه هدایت پیدا کنند صد سال میگوید که نشود. آن کسی که تمام ملائکه در ید قدرت او است و تمام جن و انس و فلک و ملک همه به ید اشارۀ او است منتظر هدایت این چهار نفر است؟ آن هم چهار نفری که تازه مسلمان بشوند تازه اول پیچارگی پیغمبر است! یا رسول الله این این جوری کرد! یا رسول الله این آن جوری کرد! یا رسول الله امروز گرسنه هستم! فردا فلانم! یا رسول الله...! اقلا مشرک باشد پیغمبر راحت است. میگوید سراغم نمیآید. حالا که آمده این مسلمان شده تازه اول گرفتاری پیغمبر است. امروز جنگ میشود یا رسول الله هوا گرم است! فردا جنگ میشود یا رسول الله هوا سرد است! پیغمبر میگوید پس من شما را چکار کنم؟
این امیرالمومنین شما نگاه کنید ببینید، پیغمبر منصوبش کرده آمدند و زدند و زنش را کشتند و فلان کردند و در به درش کردند بعد هم خانه نشین دیگر، برو بنشین در خانه. اگر از من میپرسید میگویم امیرالمؤمنین این ٢٥ سال راحت بود، به خدا راحت بود، راحت بود نشسته بود سرجایش، هی میرفت نخلستان درست میکرد قنات درست میکند بعد هم وقتی قنات آبش راه میافتاد فوری وقف فلان قبیله میکرد این کار علی بود نخلستان درست میکرد همین که قشنگ درختها میآمد بالا، قشنگ میشد، این نخلستان وقف فلان است و هیچ کس از اولاد من حق تصرف در این را ندارد، این کار علی بود. امان از وقتی که آمدند سراغش، گفتند یا علی ـ زدند عثمان را کشتند ـ گفتند یا علی بلند شو به خلافت برس دیگر! چه شد؟ تازه مصیبت علی شروع شد تازه مصیبت علی شروع شد، ٢٥ سال نشسته بود، آن علی که نانش نان جو آن هم نه این جو، آن هم نه این جو، جویی که میگذاشت در کیسه، درش را هم میبست، بعد هم یک مهر میکرد که کسی درِ این کیسه را باز نکند که وقتی نان را درمیآورد با پایش میشکست، میزد به این زانوی پایش آن را میشکست و میخورد! این علی این خلافت برای او چیست؟ این خلافت برای او چیست؟ وقتی که امیرالمؤمنین میفرماید که قسم به خدا این دنیای شما و این خلافتی که شما دارید میبینید ـ حضرت که بیخود این را نمیگوید نگاه میکند میبیند ابن عباس آنجاست طلحه و زبیر آنجا هست فلان آنجا هستند، میآیند بَه بَه خلافت رسید به علی! خب دیگر بالاخره، الحمدلله دیگر حق به حقدار رسید و خوشحال از اینکه فلان ـ امیرالمؤمنین یک نگاه به ایشان میکند سرش را یک تکان میدهد میگوید وَ لَألضَیتُم دنیاکم هذه أزهَدَ عندی عفطةِ غفرٍ.1 آن میفهمد در دلشان چه میگذرد دیگر! میگوید این دنیای شما این خلافت شما، پیش من از آب بینی یک بز پستتر است و امتحانش را هم پس داد، آن موقع که به خلافت نرسید همان بود وقتی هم که به خلافت رسید همان بود، تغییر نکرد. علی فرقی نکرد. تفاوتی نکرد.
- نهج البلاغه(عبده)، ج ١، ص ٣٧.

