تلازم علم و حلم در عالم حقیقی
8گفتند: «نه آقا، حتماً این کار را باید بکنی! تقاضا میکنیم!» میگوید: «نه، نمیشود!» میگویند: «خیلی خوب، حالا بگو قالیها را بیاورد!»
میگذرد، میبینند قالیها در خانه است ـ حالا به چه وسیلهای قالیها را آوردند و سر جایش گذاشتند، خدا میداند! ـ عینالدّوله میبیند که آشیخ حسنعلی همچنین قدرتی دارد که قالیچههایی را که دزد برده بود، الآن آوردهاند و در خانه پهن کردهاند؛ حاج حسنعلی را حاضر میکند و میگوید: «باید دزد را معرّفی کنی!» میگوید: «معرّفی نمیکنم.»
میگوید: «معرّفی نمیکنی؟!» رو میکند به أکَرِهها و نوچههایش و میگوید: «شیخ را بگیرید زیر شلاّق!»1 و حاج شیخ حسنعلی را با این مقامات میاندازند زیر شلاّق! امّا همینکه میخواهند شلاّق بزنند، گویا شیخ حسنعلی از آن ارادههای باطنی میکند و دست آنها میایستد و خود عینالدّوله به دلدردی مبتلا میشود، و دیگر خجالت میکشند و عذرخواهی میکنند و شیخ حسنعلی هم از آنجا برمیخیزد و میآید، و میگوید: «دیگر اصفهان نمیمانم!» و یکسره حرکت میکند برای مشهد، و دیگر هم از این کارها نمیکند، یعنی مال دزدی را پیدا نمیکند؛ چون اگر پیدا کند، خب میرود زیر شلاّق و میگویند: دزد را معرّفی کن!!
حالا اگر معرّفی کند، اوّلاً معرّفیاش غلط است؛ و ثانیاً اگر معرّفی کند آنها که به قانون شرع، نمیتوانند دست آن دزد را ببرند، چون باید چهار شاهد عادل دزد را ببینند که دزدی کرده است تا اینکه حد بر او جاری کنند؛ اینجا که شاهدِ عادل ندیده است و از روی علم غیب دزد را معیّن کرده است. حالا اگر دزد بیچاره را معرّفی کند، چهکارش میکند؟! شیخ را که زیر شلاّق میاندازد، خودِ دزد را زیر چه میاندازد؟! زیر شمشیر برّنده قطعهقطعهاش میکند!
ظهور قدرت حقیقی، در خویشتنداری و غلبه بر هواهای نفسانی
پس هر قدرتمندی عفو ندارد و عقاب میکند! امّا قدرت آن قدرتمندی واقعیّت دارد و از همۀ قدرتها عالیتر است، که قدرت خویشتنداری داشته باشد.
امیرالمؤمنین شجاع بود، امّا شجاعت داریم تا شجاعت! یکوقت شمشیر به دست میگیرد و میزند؛ ولی یکوقت شمشیر به دست میگیرد، امّا شمشیر به اختیار او است. قدرت اینجا است که در عین گرمیِ کار، در هر لحظه شمشیر در تحتِ ارادۀ او است و به آن میگوید: اینجا بزن، آنجا نزن! اینجا این مقدار، آنجا آن مقدار! اینجا عقب بکش! اینجا شمشیر را غلاف کن، اینجا برهنه کن! و این مهمّ است؛ این شجاعت است!
- نشان از بینشانها، بخش کرامات، حکایت ٨١، با قدری اختلاف.

