تلازم علم و حلم در عالم حقیقی
4این معاینهها برای مردها بود؛ امّا زنها فقط نبض! اصلاً هیچ طبیبی حلق زن یا چشم او را نمیدید.
یک دکتر نفیسی در طهران هست ـ این دوتا برادرند که خبر دادند مثل اینکه یک برادر فوت کرده و یکی هم ابوالقاسم است که دکتر بچّههاست ـ که یک پدری داشت مؤدِّب نفس و یک جدّی داشت به نام ناظمالأطبّاء که در همین کوچۀ ناظمالأطبّاء آخر خیابان سعدی ـ که منتهی میشود به خیابان برق و میخواهد بیفتد در خیابان ملّت ـ مطبّ داشت؛ خیلی مرد با فهمی هم بود، و یک کتاب در طب نوشته است، و یک کتاب هم در لغت نوشته است به نام فرهنگ نفیسی.1 میگویند: او وقتی در مطبش مینشست، چون صندلی و مبل و این حرفها که نبود، یک پوستتخت داشت و روی زمین بود و یک رحل قرآن هم جلویش بود. وقتی مریض میآمد، برای معاینهاش میرفت؛ وقتی هم نمیآمد، قرآن میخواند. یک پرده کشیده بود که مردها از این طرف میآمدند و دستشان را میدید یا زبانشان را میدید و نسخه مینوشت؛ زنها هم از آن طرف میآمدند و دستشان را از زیر پرده به ناظمالأطبّاء میدادند و او از زیر پرده نبضشان را میگرفت و نسخه مینوشت، و همه هم خوب میشدند!
امّا واقعاً خدا اینطوری مردم را مبتلا کرده است!! خدا نکند گذر پوست به دبّاغخانه بیفتد، پدر این مریض را درمیآورند، یک مرتبه، دو مرتبه، تجزیه، تست، عکس از همهجا.
ما یک رفیقی در قم داریم که خیلی پیش طبیب رفته و از همهجایش عکس برداشته است. میگفت:
یک مرتبه که آمدیم طهران، طبیب گفت: «آقا، مثلاً از فلان جا عکس بردارید!» گفتم: آقا از همهجا عکس برداشتم به جز آنجا؛ آن اطراف اصلاً هیچی نبوده، این هم مثل آنجا است. گفت: «این لازم است و باید کلکسیون عکس شما تمام بشود!»
بنده خودم در مطبّ یک طبیب قلبی بودم، مریضی را برده بودیم پیش او و او هم دستور نوار قلب داده بود ـ آن وقت برای نسخه بیست تومان میگرفتند، نوار هم هفتاد تومان بود، جمعاً نود تومان میشد ـ و مریض ما هم نوار برداشته بود. ما برای مرتبۀ دیگر که رفتیم، طبیب باز هم گفت: «نوار بردارید!» گفتیم: آقا، نوار برداشتیم! گفت: « خُب، برداشتید، پس دیگر لازم نیست!» همین! او نگفت: من نوار را ببینم که چه دارد، بعد نسخه را بنویسم! توجّه کردید؟!
- جهت اطّلاع از شخصیّت و آثار ناظمالأطبّاء رجوع شود به لغتنامۀ دهخدا، واژۀ «ناظمالأطبّاء».

