در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تلازم علم و حلم در عالم حقیقی

14011
جلسات
نسخه عربی

تلازم علم و حلم در عالم حقیقی

3
  • طبیب‌ها واقعاً درس می‌خواندند و خوب هم می‌فهمیدند، قرابادین کبیر را خوب می‌خواندند، تشریح الأعضاء را خوب می‌خواندند، تحفۀ حکیم مؤمن را خوب می‌خواندند، خمسۀ یونانی را خوب می‌خواندند، و کتاب‌های دیگری که در طب نوشته شده است. کار می‌کردند و زحمت هم می‌کشیدند، و مطّلع و با بصیرت و با فهم هم می‌شدند. آن‌وقت برای خدا هم طبابت می‌کردند؛ نه برای خودشان.

  • ما که آن زمان را ندیدیم؛ امّا پدرها، مادرها و نزدیکان برای ما نقل کرده‌اند که آنها چه آدم‌هایی بودند. پدر ما می‌فرمود:

  • در آن زمانی که وبا و مَجاعة1 در طهران آمد و مردم می‌مردند، طبیبی بود به‌ نام حکیمúسقراط، که منزلش در اطراف سرچشمه بود و یک الاغ هم داشت

  • که سوار این الاغ می‌شد و خودش می‌رفت به دنبال مریض‌هایی که نمی‌توانستند بیایند و به او مراجعه کنند.

  • یک روز که ما مریض داشتیم، نزدیک غروب به منزل ما آمد و گفت: «آقا از صبح تا به ‌حال، نود و هشت مریض را خودم رفتم برای عیادتشان، شاید برای یکی دو نفرشان خطر فوت باشد، إن‌شاءاللَه همه خوب می‌شوند!»

  • این حکیم باشی‌ها می‌رفتند و معاینه می‌کردند، آن‌وقت یک دو‌قرانی به ایشان حقّ‌القدم می‌دادند؛ اگر نداشتند و می‌دیدند که فقیر است، نمی‌گرفتند؛ حتّی به بعضی از مریض‌ها که بینوا بودند، پول دوایشان را هم می‌دادند و یا از همان دواهایی که خودشان درست می‌کردند، می‌دادند؛ و بعضی‌ها پول غذای مریض را هم می‌دادند.

  • اینها متخصّص هم بودند؛ نبض را می‌گرفتند و می‌گفتند: تو حصبه ‌داری، سل داری، تب‌لازم داری، عِرق‌النَّسا داری، کلیه‌ات خراب است، و امثالهم. می‌گویند: نبض سی و دو قسم می‌زند! و آنها از طریق زدن نبض، مرض را می‌گفتند؛ یا اگر می‌خواستند علاوه بر نبض چیز دیگر را هم ضمیمه کنند، تخم چشم را نگاه می‌کردند و یا پلکش را می‌کشیدند پایین؛ و اگر می‌خواستند باز دقّتشان از این هم زیاد‌تر بشود، زبان را می‌دیدند. دیگر این نبود که طبیبی بیاید شکم را معاینه بکند و قلب را با گوشی و... معاینه کند، این حرف‌ها نبود؛ به آنجاها نمی‌رسید، یعنی مرض تشخیص داده شده بود!

    1. لغت‌نامۀ دهخدا: «سال سخت و قحط که مردمان و حیوانات از گرسنگی تلف شوند.»