در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

توحید در عالم هستی

14830
سال 1418
جلسات
نسخه عربی

توحید در عالم هستی

9
  • لذا بین بچّه و بین خاک یک رابطه‌ای هست یک ارتباطی وجود دارد، بچه اصلاً خاک را دوست دارد و این با سنگ فرق می‌کند. مُهر هم نه! خاک بدون تعیُّن، از مُهر هم بالاتر است خاک باید سجده‌گاه ما باشد حالا می‌بینیم اگر ما بخواهیم خاک را بیاوریم کثیف کاری و اینها می‌شود، نمی‌شود، حالا تبدیل به مهر می‌کنند مهر سید‌الشهداء چون خاک محض است و انتساب با آن وجود مقدّس دارد از این نظر چی می‌شود؟ سجده‌گاه ما باید واقع بشود بچّه چون توجّه به وحدت دارد با خاکمی‌آید ور می‌رود و این مسأله در همه جا هست شما ببینید در موقع احرام وقتی که حاجی می‌خواهد محرم بشود می‌گویند چی؟ برو یک پارچه سفید بینداز ـ البتّه پارچه غیر سفید هم می‌شود کراهت دارد البتّه، بعضی‌ها شبهه وجوب کردند آمدند فتوی دادند که حتماً باید سفید باشد و اقرب همین است که وجوب دارد سفیدی الاّ اینکه نباشد آن وقت انسان می‌تواند از پارچه‌های دیگر استفاده کند ـ چون سفید تعین ندارد هیچ تعینی ندارد پارچه‌های دیگر تعین دارد. قرمزی، انسان توی فکر می‌رود. سیاهی، می‌رود تو فکر. سبزی....، ولی سفید هیچ تعینی ندارد. خدا هم می‌گوید وقتی که می‌خواهی بیائی به طرف من، تعینت را بگذار کنار، تعینات را بگذار کنار. خدا می‌گوید وقتی که می‌خواهی بیائی به طرف من، علمت را بگذار کنار، آخر ای مردک! آن علمی که تو داری از کیسه خاله‌ات که نیاورده‌ای! آخر ای مردک! آن پولی که تو داری کی به تو داده؟ چطور شد وقتی که این پول را حبس کردند هر چه تو دویدی به او نرسیدی؟ کی توی کلّه آن قاضی انداخت که بیاید بر تو رحم و شفقت بیاورد؟ تا بحال فکر کردی؟ کی توی کلّه آن شخصی که می‌تواند....

  • یک وقتی ما یکجا بودیم قضیه جالبی یکی نقل می‌کرد. یکی از اشخاصی بود که احضار ارواح و اینها می‌کرد به مناسبت من صحبتی از فارابی کردم، می‌گفت آقا یک قضیه جالبی من از فارابی دارم، حالا شما دارید صحبت می‌کنید. می‌گفت من یک دوستی داشتم این احضار ارواح می‌کرد و اینها، به مناسبت در یک مجلسی بودیم، یک دفعه یک شخصی گفت که آقا روح فارابی را شما حاضر کنید، یک شخص اهل علمی بود، من با او یک کاری دارم من یک گلایه‌ای از او دارم. آن شخص روح ایشان را حاضر کرد و وقتی حاضر شد گفت ببین ما هر روز برایت یک حمد و یک قل هو الله می‌خوانیم چکار کردی برای ما؟ ما هر روز جناب فارابی، ایشان از بزرگترین فلاسفه و حکمای اسلام بود و مرد بسیار بزرگی بود و به او معلّم ثانی می‌گفتند و بسیار مرد شریفی، گفت تو چکار کردی برای ما؟ آن شخص می‌گفت یادت می‌آید زمینت تو شهرداری گیر کرده بود؟ فارابی دارد بهش می‌گوید، گفت بله زمینم...، گفت یادت می‌آید هر چی مراجعه به آن شهردار کردی، چی و فلان و این حرفها، زمینت را نمی‌گذاشتند بسازی، یک روز صبح رفتی، صبح شنبه تا بهش گفتی فوراً کاغذ را گرفت و امضاء کرد، من تو کلّه‌اش انداختم امضاء کند! او گفت بله مسأله همین طور بود، ما هر چه می‌رفتیم و می‌آمدیم نمی‌رسیدیم و بعد یک روز رفتیم یک دفعه گفتیم بی مقدمه، گفت بفرما امضاء‌ کرد، خب ببینید حالا که جریان اینطور است چرا ما دیگر خودمان را گول بزنیم؟ آخه تا کی گول بزنیم؟ تا کی فریب کثرت را بخوریم؟ خدا دارد این طور خودش را به ما نشان می‌دهد دیگر از این بالاتر؟ از این مهمتر؟ از این بالاتر؟ اینها چیه؟ اینها بخاطر این است که ما از وحدت جدا شدیم. اگر جدا نمی‌شدیم که به این روز نمی‌افتادیم.