در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

علم و جایگاه آن در وجود انسان

14450
سال 1418
جلسات
نسخه عربی

علم و جایگاه آن در وجود انسان

3
  • زمام هر امری به یدِ قدرت و ارادۀ پروردگار است. یعنی نه تنها اینکه این یک جهت اعتباری باشد که امروز زمام این امر، این ناقه، این اسب،‌ این مرکب،‌ این حمار، به دست شما باشد فردا به دست دیگری باشد، این زمام‌ها،‌ زمام‌های اعتباری است امروز این ماشین را شما سیاقت و رانندگی می‌کنید فردا می‌دهید به یک نفر دیگر رانندگی می‌کند. سیاقت این ماشین امروز به دست شماست فردا به دست دیگری است. این‌ها اعتباری است. جایتان عوض می‌شود. مقطعی است. در این فتره و در این برهه است در برهه دیگر نیست. این ماشین سر جایش است همین‌طور می‌آید و راننده عوض می‌کند، این راننده می‌میرد راننده دیگر می‌آید سوار این ماشین می‌شود، درست مثل منازل می‌ماند، این منزل را انسان می‌سازد خیال می‌کند دیگر مالک منزل شده، امّا خواب و خیال است آقاجان! این منزل را می‌سازد تحویل می‌دهد به یکی دیگر، خودش از اینجا مسافرت می‌کند جای دیگر، آن شخص هم از آنجاکوچ می‌کند هنوز منزل سر جایش است. نفر سوّم می‌آید نفر چهارم می‌آید این قدر تا این خانه خراب شود دوباره می‌سازند. دوباره همین طور، این‌ها همه چیست؟ اینها اعتباری است.

  • این زمام‌هایی که ما در دست می‌گیریم این زمام‌ها اعتباری است، زمام ماشین، زمام منزل، ‌زمام زن، زمام بچّه، زمام خودمان! زمام خودمان! خودمان! هم که هستیم که زمام خودمان را داشته باشیم؟ این‌ها همه‌اش اعتباری است.

  • ‌می‌گویند یک وقتی یکی از همین درباریان در زمان حجّاج ‌بن یوسف نشسته بود در دارالأماره کوفه ـ آن موقعی که ما مشرّف شده بودیم عتبات، ما آنجا رفتیم، دارالأمارۀ کوفه را هم دیدیم، دیگر یک آثاری از آن هست خراب شده بود. دارالأماره‌ای که معروف بود مال عُبیدالله و اینها ـ نشسته بود و یک مرتبه در جلوی عبدالمَلک را سر مصعب بن زبیر می‌آورند این یک مرتبه رنگش می‌پرد و فلان و چه می‌شود! عبدالملک روی می‌کند به او و می‌گوید چه شد؟ چرا این طوری شدی؟ می‌گفت یاد یک مسائلی افتادم یک مرتبه تغیر پیدا کردم. گفت چه بود؟ گفت یک روز همین جا من نشسته بودم، همین جا، همین نقطه و به جای تو عبیدالله‌ بن ‌زیاد نشسته بود، و من دیدم که سر سیدالشهداء فرزند پیغمبر را، حسین ‌بن ‌علی را آوردند در همین جا گذاشتند، روی همین بِساط گذاشتند، دوباره چرخ روزگار شروع به گردش کرد و گذشت. تا اینکه مختار پیدا شد و حکومت را گرفت و آمد در همین جا نشست. یک روز من نشسته بودم در اینجا پیش مختار که آمدند سر عبیدالله ‌‌زیاد را گذاشتند همین جا، همین جا، دوباره روزگار شروع کرد به حرکت و گردش و اینها تا اینکه مصعب ‌بن ‌زبیر به واسطه برادرش عبدالله‌ بن‌ زبیر که بسیار مرد پلیدی بود و خیلی دشمن و معاند اهل بیت بود این عبدالله‌ بن ‌زبیر، نقل می‌کنند از او که می‌گوید چهل سال من بغض این خاندان را در دل پروراندم! یک هم چنین کسی و دربارۀ خود زبیر هم از امیرالمؤمنین «علیه السّلام» روایتی است که می‌فرماید: «ما زال، الزُبیر منّا اهلَ البَیت حتی نشأ إبنه عبدالله بن الزبیر<1 ‌زبیر همیشه از ما بود تا وقتی که این فرزندش رشد نکرد[ه بود] وقتی که [رشد کرد از ما جدا شد]، لذا این جنگ جمل و فلان این حرف‌ها هم، عمده‌اش این پسر زبیر بود که راه انداخت. عبدالله بن زبیر راه انداخت و بعد هم همین عبدالله بابایش را به کشتن داد دیگر، و إلاّ زبیر که داشت از جنگ منصرف می‌شد. و عبدالله بن زبیر هم آمد قیام کرد بر علیه بنی‌امیه و این‌ها، تا اینکه مکه را گرفت و اینها. برادرش، مصعب‌ بن ‌زبیر بسیار رشید و بسیار هم جمیل بود، خیلی! می‌گویند یکی از قشنگ‌ترین افراد عرب این مصعب‌ بن‌ زبیر بود که برادر همین عبدالله ‌بن ‌زبیر بوده، در جمالش می‌گویند مشارٌ بالبنان بوده در میان عرب، این می‌آید و قیام می‌کند و خیلی هم رشید بوده، شجاع بوده. برای برادرش قیام می‌کند که خلافت و این‌ها را به برادرش برساند. این‌ می‌آید و بر مختار غلیه می‌کند و مختار را همین مصعب ‌بن ‌زبیر به قتل می‌رساند.

    1. الأصول الستة عشر، ص ١٥١.